حدیث
سوگند به خدا امام شما سالیان درازی غایب می شود و چشم های مومنین در فراق او اشکباران است

شنبه ۸ بهمن ۱۴۰۱ Saturday, 28 January , 2023 ساعت تعداد کل نوشته ها : 1861 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 178×
شعر ولادت امام رضا علیه السلام – بخش دوم
۱۶ شهریور ۱۳۹۳ - ۱۰:۵۲
بازدید 2
پ
پ

شاعر: رضا رسول زاده

شبیه ذره ام و مثل آفتاب رضاست

به رافت آنکه دلم را کند مذاب رضاست

سپرده ام دل خود را به دست آقایم

که صاحب دل بیچاره و خراب رضاست

کسی که زائر خود را سه جا پس از مرگش

نجات می دهد از پنجه ی عذاب رضاست

امام ثامن ضامن که روز محشر هست

کنار ما همه جا تا دم حساب رضاست

اگر چه درد خودم را نگفته ام با او

کسی که زود به من می دهد جواب رضاست

به سرزمین قیامت که حیرت محض است

مرا کسی که کند خادمش خطاب رضاست

حدیث ابن شبیبش دل مرا خون کرد

همیشه بانی این روضه های ناب رضاست

شاعر: رضا اسماعیلی

آیینه ! امام هشتم خوبی ها

در چشم زمین ، تجسم خوبی ها

نام تو غزل ترین فراز عشق است

نـــام تو غزل – تبسم خوبی ها

***

هر چند در عاشقی مُردد هستم

در درس خلوص ، دائماً رد هستم

دل باختـــــــه‌ام به گنبد زرد تو

من منتظر قطار مشهد هستم

***

غم نیست که مشهد حضورت دور است

یا چشم من از ندیدنت ، بی نور است

ایمان به تو دارم و خیالم تخت است

وقتی تو طلب کنی ، زیارت جور است

***

تهران – مشهد، مگو که خیلی راه است

این راه که روشن از شهود ماه است

تهران – مشهد ، قسم به خورشید توس

عاشق بشوی ، مسافتی کوتاه است

***

از خطۀ ی توس ، سبزتر جایی نیست

فردوس ، به این سبزی و زیبایی نیست

هـــر چند غریب الغـــــــــربایی ، امّا

توی حرم‌ات ، فرصت تنهایی نیست

***

با شوق زیارتت ، حَــــــرَم می‌آیم

دلسوخته ، پا به پای غم می‌آیم

پرواز پُر و بلیت … ؟ امّا غم نیست

با خط هوایــــــــــی دلم می‌آیم !

***

تهران – مشهد، قطار، من، تنهایی

روی لب دل ، تبسم شیدایی

از دور شکوه گنبدت پیدا شد

مولا ! تو به پیشواز من می‌آیی

***

من تهران و تو در خراسان، افسوس

دارد چشمم هوای باران، افسوس

این دل شده از ندیدنت دلتنگ است

ای آینه ! از شما چه پنهان، افسوس

شاعر: داود رحیمی

عدم بودیم تو با یک اشاره هستمان کردی

و تا گیریم دامانت سرا پا دستمان کردی

به پای بست شیخ عاملی پابستمان کردی

شراب ناب سقاخانه دادی مستمان کردی

همین یک کاسه از آب حرم آنقدر گیرا بود

که گویا باده ی صد ساله در پیمانه ی ما بود

در ایوان شما مستیم ازین مستی شرف داریم

اگر افتان و خیزانیم اگر تنبور و دف داریم

اگر هو میکشیم اینجا اگر باده به کف داریم

از آن باشد که اینجا حس ایوان نجف داریم

امیر هشتم عالم! علی جانم! مگر قنبر نمیخواهی؟

فقط لب تر بکن آقا، بفرما سر نمیخواهی؟

به سر شوق شما داریم و روی دستمان، سرها

به رقص آورده ما را هم سماع این کبوترها

چه بارانی ز اشک شوق می بارد دمِ درها

دمِ باب الجوادت وعده ی دیدار نوکرها

نوشته: “آستان حضرت شاه کریم” اینجا

گدایی نه، که ما داریم “شاهی” می کنیم اینجا

جنون ما که مجنونیم از آن ابتدا بوده

دلیل این جنون هم حُسن بی حدِّ شما بوده

گمانم “عالم زر” درهمین ایوان طلا بوده

در آن عالم دم “قالو بلی”مان  “یا رضا” بوده

توسلطان الرئوفی ازقدیم و از ازل بودی

الفبایی نبود اما تو شه بیت غزل بودی

خدا را در نماز کودکی در این حرم دیدم

بهشتی را که می گویند، با چشم خودم دیدم

به هر سمتی سرم چرخید، جولان کرم دیدم

چنان از تو کرم دیدم خودم را محتشم دیدم

یقین دارم قیامت نیستم من دست و پا بسته

دو رکعت نافله بالای سر، بار مرا بسته

به مهمان بیشتر آقا عنایت می کند اینجا

گدا، حاتم شده مشق سخاوت می کند اینجا

در و دیوار صحنش هم طبابت می کند اینجا

خدا هم آمده دارد زیارت می کند اینجا

به من خرده نگیر این عقل تعریفی ندارد که

شدم دیوانه اش، دیوانه تکلیفی ندارد که!

شاعر: موسی علیمرادی

از آن زمان که طرح دلم را خدا کشید

آن را مکان سلطنت عشق آفرید

دل را به نام  رعیت عشق اتنخاب کرد

بر تاج و تخت ملک خودش شاه  برگزید

شاهی که مهربان رئوف است و آشنا

شاهی که از فقیر وگدا ناز می خرید

آنکه در آسمان و زمین تاج و تخت داشت

همپای بالهای زمین خورده می پرید

مانند چشمهای پر از رحمت و صفا

هرگز ندید دیده هرکس که دیده دید

آقا جهان به دور تو  پروانه  می شود…

شاهی شبیه شاه خراسان نمی شود

باید کبوترانه برایت غزل نوشت

باید تو را شبیه خدا بی مثل نوشت

وقتی به چشمهای شما میرسد غزل

باید به جای چشم دوکاسه عسل نوشت

آن کس که جود را به تو بخشید ای رئوف

دل را گدای خان شما از ازل نوشت

طرز نگات زلزله انداخت در دلم

آباد خانه اش  که مرا بر گسل نوشت

کار گدای خانه  تو پادشاهی است

باید برای لطف تو ضرب المثل نوشت

ای آنکه گشته ضامن آهو مدد رسان

در زیر صفر مانده تبم  را به صد رسان

در محضر تو خاکم و از خاک کمترم

یعنی که از تمام فلک نیز برترم

وقتی به پیش گنبد زرد تو میرسم

گویا بهشت کرده تجلی برابرم

گاهی  شبیه یک نخ سبزم  دخیل تو

گاهی در آسمان سرایت کبوترم

از اولین سفر که به پا بوست آمدم

دیگر نشدکه از حرمت دل بیاورم

جز درب خانه ات در دیگر نمیزنم

حاجت به جز حریم توجایی نمیبرم

دستم بگیر غیر شما راه چاره نیست

در کار خیر  حاجت هیچ استخاره نیست

گنبد نگو بگو که نگین جهانیان

گلدسته نه بگو که ستون های آسمان

زائر نگو بگو که ملک های عرش حق

خادم نه  جبرئیل خداوند لا مکان

مرقد  نگو و کعبه بگو بر ضریح او

بوی خدای میرسد از بارگاهشان

هر چیزدر جوار شما پر بها شود

بیهوده نیست قیمت بالای زعفران

هر جا رویم از سر خانت نمیرویم

از بس که سفره کرمت هست بی کران

دنیا به آستان حریمت دخیل شد

کوچکترین گدای شما جبرئیل شد

شاعر: محمود قاسمی

باز شب بود و سکوت و شعر ناب

عشق بود و شور بود و التهاب

باز طبع قافیه پرداز من

این همایون بال تک پرواز من

رفت تا قوسین أو أدنی رها

رفت تا بالای بالا تا خدا

می طراوید از لبم شهد و عسل

مثنوی بود و رباعی و غزل

موج عشقی بود گویا در سرم

خامه می رقصید روی دفترم

مست از صهبای یا هو می شدم

شاعر چشمان آهو می شدم

گر چه آن شب طبع من ققنوس بود

در پی خورشید با فانوس بود

خویش را در خویشتن گم می کنم

همچو آدم میل گندم می کنم

جنت و حور و قصور و سلسبیل

کی حریم دوست را گردد سبیل

با زبان دل سلامش میکنم

هستی خود را به نامش میکنم

السلام ای قبله ایمان عشق !

ای امام عاشقان ای جان عشق !

السلام ای مایه تکریم عشق

ای امام واجب التعظیم عشق

السلام ای فرش راهت آفتاب

ای کراماتت به عالم بی حساب

ای مرید درگهت شیخ و شباب

آفتاب حشر در دستت سحاب

ای ز فیض تو همه عالم ختن

قطره ناچیز را دّر عدن

ای به شأنت قدر و شمس و هل أتی

نیست این الفاظ در مدحت سزا

ای طوافت برتر از هفتاد حج

شب چراغ روشن صبح فرج

ای به پاس صبح زیبای حرم

چشم اختر تا سحر نامد به هم

السلام ای در جلالت بی قرین

با تهی دستان عالم همنشین

گنبد زرد تو خورشید امید

می دهد بر هر دل خسته نوید

خستگان را دستگیری می کنی

بر گدایان هم امیری می کنی

ای سپهر رأفت و بحر کرم

عیسویون چاکران این حرم

بر سرایت نقش شد ای جان دین

ای غلام در گهت روح الامین

این سخن نقش است با خط نگین

اُدخُلوها بِسلامٍ  آمِنین

صبح روشن سینه شب را درید

موکب شاه خراسان می رسید

تا ثریا بزم شادی بود و شور

فاش می شد سّر یخفی فی الصدور

از قدوم تو چراغان نه فلک

کف زند غلمان و می رقصد ملک

در مدیحت نغمه خوان داود شد

سینه مجمر، پر ز عطر عود شد

تا طوافت در خراسان می کنم

نازها بر حور و غلمان میکنم

مدح سلطان خراسان میکنم

دفترم را چون گلستان میکنم …

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.