حدیث
سوگند به خدا امام شما سالیان درازی غایب می شود و چشم های مومنین در فراق او اشکباران است

شنبه ۸ بهمن ۱۴۰۱ Saturday, 28 January , 2023 ساعت تعداد کل نوشته ها : 1861 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 178×
پ
پ

شهادت امام حسین (ع) در دمع السجوم (ترجمه تحقیقی نفس المهموم)

 ارباب مقاتل گویند که: چون حسین علیه السّلام بر اسب خویش سوار شد و آهنگ قتال کرد مى‏ گفت:
کفر القوم و قدما رغبوا            
عن ثواب اللّه ربّ الثّقلین‏
قتلوا القرم علیّا و ابنه        
حسن الخیر کریم الابوین‏
حنقا منهم و قالوا اجمعوا    
احشروا النّاس الى حرب الحسین‏
 یا لقوم من اناس رذّل      
 جمعوا الجمع لاهل الحرمین‏
 ثمّ صاروا و تواصوا کلهم    
 باجتیاحى [۱] لرضاء الملحدین‏
 لم یخافوا اللّه فی سفک دمى    
 لعبید اللّه نسل الکافرین‏
  و ابن سعد قد رمانى عنوه      
 بجنود کوکوف [۲] الهاطلین‏
لا لشى‏ء کان منّى قبل ذا  
غیر فخرى بضیاء الفرقدین‏
 بعلىّ الخیر من بعد النّبىّ    
و النّبىّ القرشىّ الوالدین‏
خیره اللّه من الخلق ابى      
 ثمّ امّى فانا ابن الخیرتین‏
 فضّه قد خلصت من ذهب      
 فانا الفضّه و ابن الذّهبین‏
من له جدّ کجدّى فی الورى  
او کشیخى فانا بن العلمین‏
 فاطم الزّهراء امّى و ابى    
 قاصم الکفر ببدر و حنین‏
عبد اللّه غلاما یافعا        
و قریش یعبدون الوثنین‏
 یعبدون اللّات و العزّى معا  
و علىّ کان صلّى القبلتین‏
 فابى شمس و امّى قمر      
فانا الکوکب و ابن القمرین‏
 و له فی یوم احد وقعه      
 شفت الغلّ بفضّ العسکرین‏
ثمّ فی الاحزاب و الفتح معا  
 کان فیها حتف اهل الفیلقین‏
 فى سبیل اللّه ما ذا صنعت      
امّه السّوء معا بالعترتین‏
عتره البرّ النّبىّ المصطفى    
و علىّ الورد [۳] یوم الجحفلین‏
آنگاه مقابل مردم بایستاد شمشیر برهنه در دست، نومید از زندگى، آماده مرگ و مى‏گفت:
 انا ابن علىّ الطّهر من آل هاشم    
 کفانى بهذا مفخرا حین افخر
و جدّى رسول اللّه اکرم من مشى  
و نحن سراج اللّه فی الخلق یزهر
 و فاطم امّى من سلاله احمد      
  و عمّى یدعى ذا الجناحین جعفر
و فینا کتاب اللّه أنزل صادقا      
 و فینا الهدى و الوحى بالخیر یذکر
  و نحن امان اللّه للنّاس کلّهم      
 نسرّ بهذا فی الانام و نجهر
و نحن ولاه الحوض تسقى ولاتنا      
  بکأس رسول اللّه ما لیس ینکر
و شیعتنا فی النّاس اکرم شیعه      
 و مبغضنا یوم القیمه یخسر
محمد بن ابى طالب گفت که: ابو على سلامى در تاریخ خود یاد کرده است که این ابیات را حسین علیه السّلام خود انشاء کرد و کسى را مانند این نیست:
  فان تکن الدّنیا تعدّ نفیسه  
 فانّ ثواب اللّه اعلى و انبل‏
و ان یکن الابدان للموت انشئت  
  فقتل امرئ بالسّیف فی اللّه افضل‏
 و ان یکن الارزاق قسما مقدّرا      
 فقلّه سعى المرء فی الکسب اجمل‏
 و ان تکن الاموال للتّرک جمعها    
 فما بال متروک به المرء یبخل‏
 (و از عبارت فوق معلوم مى‏ شود که محتمل است سایر ابیات را دیگران از زبان آن حضرت ساخته باشند چون ساختن زبان حال در این موارد معهود است.)
آنگاه مردم را به مبارزت خواست و هر کس نزدیک او مى‏شد مى‏کشت تا کشتارى بزرگ از آنها کرد.
پس به میمنه حمله کرد و گفت:
الموت خیر من رکوب العار        
و العار اولى من دخول النّار
 بعد از آن به میسره حمله کرد و مى‏ گفت:
 انا الحسین بن علىّ          
آلیت ان لا انثنى‏
  احمى عیالات ابى        
امضى على دین النّبىّ‏
 یکى از روات گفت: ندیدم کسى که دشمن بسیار بر او بتازد و فرزندان و اهل بیت و یارانش کشته شده باشند دلدارتر از وى، چنان که مردان بر او مى ‏تاختند او با شمشیر حمله مى‏ کرد و آنان را مانند گلّه بز که گرگ در آن افتد پراکنده مى‏ ساخت وقتى امام حمله مى ‏کرد و آنان سى هزار بودند منهزم مى ‏شدند و مانند ملخ پراکنده و آن حضرت به جاى خویش بازمى ‏گشت ومى‏ گفت: «لا حول و لا قوّه الّا باللّه العلى العظیم».
و در قصیده ازریّه معروف گوید:
 من ترى مثله اذا دارت الحرب        
و دارت على الکماه رحاها
 لم یخض فی الهیاج الّا و ابدى      
عزمه یتّقى الرّدى ایّاها
صاحب الهمّه الّتى لو ارادت      
وطأت عاتق السّهى قدماها
 ملأ الارض بالزّلازل حتّى        
زاد من ارؤس الکماه رباها
لا تخل سیفه سوى نفخه الصّور    
  تسلّ الارواح من اشلاها
   فکأن الانفاس قد عاهدته        
    فى جفاء النّفوس مهما جفاها
  فابان الاعناق عن مرکز الابدان  
 حتّى کانّ ناف نفاها
  لا تقس بأسه ببأس سواه    
 انّما افضل الظّبى امضاها
 که را بینى مانند او که چون آسیاى عرب بگردد و پهلوانان را خرد کند در جنگ فرو نرود مگر با عزمى که مرگ از آن بترسد و پرهیز کند، صاحب همّتى که اگر خواهد گام بر شانه ستاره سها گذارد، زلزله در همه زمین افکند؛ چنان که بلندیها و کوههاى زمین از انباشته شدن سرهاى پهلوانان بیفزاید. مپندار شمشیر او را مگر دمیدن صور که جانها را از کالبد بیرون مى‏کشد گویى جانهاى مردم او را همیشه دشمن خود دیدند از بس جان‏ستانى کرد پس جدا کرد گردنها را از جاى اتّصال به بدن گویا نابود کننده آن را بر انداخت دلیرى او را با دیگران مسنج بهترین شمشیر آن است که تیزتر باشد.
جدّ من مرحوم آخوند ملّا غلامحسین مناسب این مقام در ضمن قصیده گوید:
روز وغا چون ببر کند جوشن  
 گاه وغا چون بسر نهد مغفر
جان دلیران قرین گرم آتش          
چون به کف آرد بخشم سرد آذر
دشت ستیز و خروش رستاخیز    
عرصه ناورد و شورش محشر
 که به ستوه از سران غوغا جوى    
  دشت به رنج از یلان کندآور
 کوه به کاهش ز نعل رویین سمّ    
 چرخ به کاوش ز رمح آهن سر
دست دلیران به تیغ خاره گسل  
 شست حریفان به تیر خارا در
پیکر شیران و کوه کاه آتش      
جان دلیران و چرخ‏سوز اخگر
  زهر بریزند از دو دم هندى  
 مار ببارند از دو سر اژدر
  حاصل دوران و آتش سوزان    
خرمن گردون و فتنه صرصر
 کوهه بگردون زند چه بى‏سر تن  
 سر به فلک آورد چه بى‏تن سر
  مور پرنگش به آهنین پنجه      
روح قدس را فروهلد شهپر
چرخ برین را نهد به گردن بند  
 کوه گران را به پاى آرد سر
پیل‏تنان را ازو بسر کوپال    
شیر دلان را ازو به دل خنجر
 چند جاى از او نام بردیم تا خوانندگان طلب مغفرت کنند و آن مرحوم با مقام علم و تقوا فضلى وافر داشت و جامع فنون بسیار بود مجوّد الخط و مجید الشّعر، خوش طبع و بذله گوى و از همه فضائل برتر از مخلصین حضرت ابى عبد اللّه الحسین علیه السّلام بود و به نام خود تفأّل مى‏ زد و افتخار مى‏ کرد:
من غلام شاه فردوسم به دوزخ چون روم    
شاه را باید همى دیرین غلام اندر رکاب‏
آسمان از پایه ایوان من قائم مقام    
آفتاب از سایه دیوار من نایب مناب‏
 آسمان را گو منه در راه من دام از نجوم  
کارتن را گو متن در کاخ من تار از لعاب‏
 و تمام این قصیده را به خطّ خود آن مرحوم در یادداشت‏هاى مرحوم عبرت دیدم وفاتش به سال ۱۳۱۳ قمرى و در نجف مدفون گشت اعتماد السّلطنه در مآثر و الآثار ذکر او کرده است و خود او قطعه ‏اى از اشعار عربى در آخر تحفه الناصریه نوشته است [۴].
در اثبات الوصیّه است که: به روایتى او هزار و هشتصد مرد جنگى را بکشت.
و در بحار است که ابن شهر آشوب و محمد بن ابى طالب گویند: پیوسته جنگ کرد تا هزار و نهصد و پنجاه مرد بکشت غیر از مجروحان. عمر سعد قوم خود را گفت: واى بر شما آیا مى‏دانید با که کارزار مى‏کنید این پسر الانزع البطین است پسر کشنده عرب است از هر سوى بر او تازید و چهار هزار کماندار تیر باریدند بر وى و میان او و سراپرده حائل شدند.
در دو کتاب فوق و ملهوف است که: آن حضرت بانگ زد: واى بر شما اى پیروان آل ابى سفیان اگر دین ندارید و از معاد نمى‏ترسید پس در دنیا آزاده مرد باشید و اگر از عربید به‏ گوهر خود بازگردید. شمر فریاد زد: اى پسر فاطمه چه مى‏ گویى؟ گفت: من و شما با هم کارزار مى‏کنیم و بر زنان گناهى نیست تا من زنده‏ام (عتات) آن سرکشان خود را از حرم من بازدارید.
شمر گفت: حق دارى و درست گفتى. آنگاه فریاد زد: از حرم این مرد دور شوید و آهنگ خود او کنید که حریفى جوانمرد و بزرگوار است. پس مردم روى بدو آوردند یک شربت آب مى‏خواست و هر وقت رو به سوى شریعه مى‏کرد همه یکباره حمله مى‏کردند و او را از آب دور مى ‏ساختند.
 ابن شهر آشوب گوید: ابو مخنف از جلودى روایت کرد که: حسین علیه السّلام بر اعور سلمى و عمرو بن حجّاج تاخت و اینها با چهار هزار مرد بر شریعه بودند و اسب در آب راند چون اسب سر در آب کرد که بنوشد حسین علیه السّلام فرمود: تو تشنه‏اى و من هم تشنه‏ام و اللّه من آب نمى‏خورم تا تو آب بنوشى. چون اسب آواز امام بشنید سر بلند کرد گویى کلام آن حضرت را فهمید پس حسین علیه السّلام فرمود: من آب مى‏نوشم تو هم بنوش پس دست دراز کرد مشتى آب برداشت سوارى گفت: یا ابا عبد اللّه تو از خوردن آب لذّت مى‏برى و حریم تو را غارت کردند پس آب را بریخت و بر آن قوم بتاخت و آنها را دور ساخت دید سراپرده سالم است.
مترجم گوید: این گونه غفلت و فریب شایسته مقام امامت نیست هر چند جلودى از مشاهیر اخباریّین است. و امیر المؤمنین فرمود: لا استغفل عن مکیده و اگر از امامت هم قطع نظر کنیم فطانت آنان قابل انکار نیست.
و خواجه طوسى در سیاق شرایط نبوّت در تجرید فرماید: «و کمال العقل و الذّکاء و الفطنه و قوّه الرّأى و عدم السّهو».
و علّامه حلّى در شرح آن فرموده است: «لانّ ذلک من اعظم المنفّرات عنه» و کسى را که این گونه فریب دهند و او فریب خورد مردم به او مى‏خندند و افسوس و مسخره مى‏کنند و پیغمبر و امام از این منفّرات منزّهند تا حجت بر مردم تمام شود و نگویند امامى که فریب مى‏خورد و رأى کامل نداشت چگونه ادّعا مى‏کرد که فعل و قولش حجّت است و اسب با او سخن مى‏گفت.
 مجلسى در جلا گوید: بار دیگر با اهل بیت وداع کرد و به صبر و شکیبایى فرمود و نوید ثواب و اجر داد و فرمود: ازارها بپوشید و آماده بلا باشید و بدانید که حافظ و حامى شما خداست و از شرّ دشمنان شما را نجات دهد و عاقبت امر شما را نیکو گرداند و دشمنان شما را به انواع بلا عذاب کند و در عوض این بلیّت به انواع نعمتها و کرامات برساند پس شکایت‏  ننمایید و چیزى که از قدر شما بکاهد به زبان نگویید.
 در بحار گوید: ابو الفرج گفت: حسین علیه السّلام آب مى‏خواست و شمر بى‏شرم جوابى بى‏ادبانه مى‏گفت، به هر حال جهنّم جاى شمر و امثال او از دنیاپرستان است که براى حفظ دنیاى خویش دین را زیر پا مى‏گذارند. مردى گفت: اى حسین آیا نمى‏بینى آب فرات مانند شکم ماهى مى‏درخشد به خدا سوگند از آن نچشى تا از تشنگى جان دهى. حسین علیه السّلام گفت: «اللّهمّ امته عطشا» به خدا قسم این مرد پیوسته مى‏گفت: مرا آب دهید آب مى‏آوردند و مى‏آشامید تا از دهانش بیرون مى‏آمد بازمى‏گفت: تشنگى مرا کشت مرا آب دهید. و همچنین بود تا بمرد.
و گویند: مردى که ابو الحتوف نام داشت از لشکر عبید الله تیرى افکند و آن تیر بر پیشانى امام علیه السّلام نشست آن را برکند و خون بر روى و محاسن آن حضرت روان گشت و گفت: «اللّهمّ انّک ترى ما انا فیه من عبادک هؤلاء العصاه اللّهمّ أحصهم عددا و اقتلهم بددا و لا تذر على وجه الارض منهم احدا و لا تغفر لهم ابدا». (ترجمه عبارتى قریب به این بگذشت). آنگاه مانند شیر خشمگین بر آنها تاخت و به هر کس مى‏رسید به شمشیر او را مى‏زد و مى‏کشت و تیر از همه جانب بر آن حضرت مى‏باریدند و بر گلو و سینه آن حضرت مى‏نشست و مى‏گفت: اى امّت نابکار حرمت پیغمبر خود محمد را درباره اولاد او نگاه نداشتید پس از من از کشتن هیچ‏یک از بندگان خدا هراسى ندارید و کشتن همه کس بر شما آسان است به خدا سوگند که من امیدوارم مرا به عوض خوار کردن شما کرامت عطا فرماید و از شما انتقام بکشد از جایى که ندانید.
 حصین بن مالک سکونى گفت: یا بن فاطمه خدا از ما چگونه انتقام کشد؟ فرمود: جنگ در میان شما افکند و خون شما را بریزد آنگاه عذابى دردناک فرستد بر شما. و آن حضرت قتال مى‏کرد تا زخمهاى سنگین به بدن مبارکش آمد.
صاحب مناقب و سیّد- رحمه اللّه- گفتند: هفتاد و دو زخم بر آن حضرت آمد.
و ابن شهر آشوب گفت: ابو مخنف از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام روایت کرد که:
بر حسین علیه السّلام سى و سه زخم نیزه و سى و چهار زخم شمشیر یافتیم. و امام باقر علیه السّلام فرمود:
چون حسین علیه السّلام شهید شد بر او سیصد و بیست و چند زخم یافتند از نیزه و شمشیر و تیر.
و در روایتى وارد است که: سیصد و شصت زخم. و در روایت دیگر: سى و سه ضربه غیر از زخم تیر.
و بعضى گویند: یک هزار و نهصد زخم دیدند و تیر بر تن آن مظلوم مانند خار بود بر تن خار پشت.
و روایت شده است که: آن همه تیر بر پیش تن آن حضرت بود. و گویند: ایستاد تا ساعتى بیاساید از خستگى جنگ و همچنان که ایستاده بود سنگى بیامد و بر پیشانى او رسید پس جامه برداشت [۵] که خون را از روى بسترد و پاک کند تیرى تیز سه شاخه و زهرآلوده بیامد و بر سینه آن حضرت نشست. و به روایتى بر دل آن حضرت. جدّ من گوید:
تیرى که عقل دید رها از کمان عشق
بدرید ناف و کرد دل شه نشان عشق‏
 و گفت: بسم اللّه و باللّه و على ملّه رسول اللّه و سر به سوى آسمان بلند کرد و گفت: خدایا تو مى‏دانى مردى را مى‏کشند که روى زمین پسر پیغمبرى غیر او نیست. آنگاه آن تیر را بگرفت و از پشت بیرون آورد و خون مانند ناودان بر جست پس دست بر آن زخم گذاشت چون پر شد سوى آسمان پاشید و یک قطره از آن برنگشت و سرخى در آسمان دیده نشده بود تا آنگاه حسین علیه السّلام آن خون را به آسمان پاشید. و بار دوم دست بر آن نهاد و روى و محاسن را بدان آغشته کرد و فرمود: جدّ خویش رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را چنین خضاب شده دیدار کنم و گویم:
یا رسول اللّه فلان و فلان مرا کشتند.
 (مترجم گوید: مراد از سرخى آسمان سرخى غیر شفق مشرق و مغرب است. و به روایت کامل ابن اثیر در آن وقت سرخى زائد بر عادت در آسمان پدید آمد چند ماه بود و زائل شد و این سرخى شفق که اکنون هست از پیش در آسمان بود و حضرت پیغمبر آن را علامت نماز مغرب قرار داد).
و در معراج المحبّه این قضیه را نیکو به نظم آورده است:
به مرکز بازشد سلطان ابرار        
 که آساید دمى از رزم و پیکار
  فلک سنگى فکند از دست دشمن    
 به پیشانى وجه اللّه احسن‏
 چو زد از کینه آن سنگ جفا را  
 شکست آئینه ایزد نما را
که گلگون گشت روى عشق سرمد  
 چو در روز احد روى محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم‏
 به دامان کرامت خواست آن شاه      
 که خون از چهره بزداید بناگاه‏
 دل روشنتر از خورشید روشن    
 نمایان شد ز زیر ابر جوشن‏
 یکى الماس‏وش تیرى ز لشکر  
گرفت اندر دل شه جاى تا پر
که از پشت پناه اهل ایمان    
عیان گردید زهرآلوده پیکان‏
مقام خالق یکتاى بیچون        
 ز زهرآلوده پیکان گشت پرخون‏
سنان زد نیزه بر پهلو چنانش  
 که جنب اللّه بدرید از سنانش‏
به دیدار دلارا رایت افراشت    
سمند عشق بار عشق بگذاشت‏
به شکر وصل فخر نسل آدم    
به رو افتاد و مى‏گفت اندر آن دم‏
ترکت الخلق طرّا فی هواکا    
 و ایّمت العیال لکى اراکا
فلو قطّعتنى فی الحبّ اربا      
لما حنّ الفؤاد الى سواکا
شیخ مفید- رحمه اللّه- پس از اینکه رفتن حسین علیه السّلام به جانب بند آب و کشته شدن برادرش عباس علیه السّلام را ذکر کرده است گوید: چون حسین علیه السّلام به سراپرده بازگشت شمر بن ذى الجوشن با جماعتى از همراهان خود بر وى تاختند و او را فرو گرفتند مردى از ایشان که مالک بن نسر کندى مى‏گفتند شتابان آمد و حسین علیه السّلام را دشنام داد و شمشیر بر سر آن حضرت زد و قلنسوه بر سر داشت آن را بدرید و به سر مبارک رسید خون روان گشت و قلنسوه از خون پر شد حسین علیه السّلام فرمود: به دست راست خود نخورى و نیاشامى و خداى حشر تو را با ستمکاران کند و آن کلاه بینداخت و دستمالى خواست و زخم سر ببست کلاهى دیگر خواست بر سر نهاد و عمامه بر بست.
و طبرى همچنین آورده است مگر آنکه به جاى قلنسوه برنس ذکر کرده.
مترجم گوید: هر دو یکى است.
و پس از آن گوید: مانده شده بود پس آن مرد کندى بیامد و آن کلاه اول را برداشت خز بود چون نزد جفت خویش برد و او امّ عبد اللّه بنت حرّ خواهر حسین بن حرّ بدىّ بود و آن را مى‏شست از خون. زنش گفت: آیا جامه پسر دختر پیغمبر را که ربوده‏اى در خانه من آوردى بیرون بر.
و دوستان وى مى‏گفتند: این مرد همیشه درویش و بیچاره بود تا بمرد.
 طبرى گفت: ابو مخنف در حدیث خویش آورده است که: شمر بن ذى الجوشن با قریب ده نفر از پیادگان کوفى سوى آن منزل آمدند که با روبنه و عیال او بدانجا بودند و میان او و آن منزل حایل گشتند حسین علیه السّلام فرمود: واى بر شما اگر دین ندارید و از روز رستاخیز نمى‏ترسید در دنیا آزاد مرد باشید و اصل و گوهر داشته باشید، رحل و عیال مرا از این سرکشان و بى‏خردان خود حفظ کنید.
شمر گفت: ذلک لک یا بن فاطمه یعنى این کار کنیم و تو حق دارى و با پیادگان نزدیک او شدند و در میان آنها بود ابو الجنوب که عبد الرحمن جعفى نام داشت و دیگر قشعم بن عمرو بن یزید جعفى و صالح بن وهب یزنى و سنان بن انس نخعى و خولى بن یزید اصبحى و شمر آنها را تحریص مى‏کرد و بر ابى الجنوب گذشت.
مترجم گوید: همین ابى الجنوب است که گاهى به تصحیف ابو الحتوف و ابو الخنوق مى‏ خوانند.
و او تمام ساخته بود به آلات حرب و گفت: پیش رو ابو الجنوب گفت: تو را چه مانع مى‏شود؟ شمر گفت: با من چنین گستاخى مى‏کنى؟ او هم گفت: تو با من گستاخى مى ‏کنى؟
و یکدیگر را دشنام دادن گرفتند ابو الجنوب پهلوانى پردل بود با شمر گفت: اینک این نیزه را در چشم تو مى‏سپوزم شمر بازگشت و گفت: به خدا سوگند اگر دست رسى یافتم تو را به سزا خواهم رسانید.
آنگاه شمر با پیادگان نزدیک حسین علیه السّلام رسید حسین علیه السّلام بر ایشان مى‏تاخت و آنها را مى‏راند باز او را در میان گرفتند و پسرى خردسال از خاندان او بیرون آمد زینب دختر امیر المؤمنین او را گرفت شاید نگاه داردش و حسین علیه السّلام فرمود: او را نگاهدار. و آن پسر خود را از دست عمّه رها ساخت و سوى حسین مى ‏دوید تا کنار او بایستاد.
 ۶ و شیخ مفید گفت: عبد اللّه بن حسن علیه السّلام از نزد زنان دوان دوان بیرون آمد و او پسرى بود به بلوغ نرسیده تا کنار حسین علیه السّلام بایستاد و زینب دختر امیر المؤمنین خویش را بدو رسانید که نگذاردش و حسین علیه السّلام فرمود: اى خواهر او را نگاهدار آن پسر سخت امتناع نمود و گفت: نه به خدا سوگند از عمّ خویش جدا نگردم.
 (طبرى) بحر بن کعب شمشیر به قصد حسین علیه السّلام فرود آورد آن پسر گفت: اى فرزند زن زشت کار عمّ مرا خواهى کشت؟! ابحر [۶] شمشیر زد آن پسر دست را سپر کرد و شمشیر دست او را جدا ساخت چنان که به پوست آویخته ماند پسر فریاد زد: یا أبتاه. پس حسین علیه السّلام او را بگرفت و به خویش چسبانید و گفت: اى برادرزاده بر اینکه بر تو نازل شد شکیبایى کن و خیر از خداى تعالى چشم دار که او تو را به پدران صالح تو ملحق گرداند. پس حسین علیه السّلام دست برداشت و گفت: خدایا اگر مقدّر فرموده‏اى که تا مدّتى اینان را برخوردارى دهى پس جدایى‏
در ایشان افکن و هر یک را به راهى دیگر بدار و ولات را از ایشان خوشنود مگردان هرگز که ایشان ما را خواندند که یارى کنند اما بر ما تاختند و ما را کشتند.
و سیّد گفت: حرمله بن کاهل تیرى افکند و او را ذبح کرد در دامان عمّش حسین علیه السّلام.
 ابن عبد ربّه در عقد الفرید گوید:
مردى از اهل شام عبد اللّه بن حسن بن على را دید زیباروى‏ترین مردم و گفت: این جوان را مى‏کشم. مردى به او گفت: تو را به این چه‏کار او را واگذار. نپذیرفت و بروى حمله کرد و او را به شمشیر زد و بکشت چون ضربت به وى رسید فریاد زد: یا عمّاه، عمش گفت: لبّیک این فریادى است که یاور اندک دارد و کینه خواه بسیار و حسین علیه السّلام بر کشنده او تاخت و دست او را جدا کرد و ضربت دیگر زد و او را بکشت پس جنگ پیوستند.
مؤلف گوید: ظاهرا ابن عبد ربّه را عبد اللّه بن حسن علیه السّلام به قاسم مشتبه شده است.
طبرى گوید: حسین علیه السّلام با پیادگان رزم کرد تا آنها را بپراکند و از او دور شدند.
و مفید گفت: پیادگان از راست و چپ بر آن همراهان حسین علیه السّلام که مانده بودند بتاختند و آنها را کشتند تا سه یا چهار نفر بماند.
طبرى و ابن اثیر گفتند: چون نماند با حسین علیه السّلام مگر سه یا چهار تن سراویلى خواست محکم بافته از بافته‏هاى یمن که چشم در آن خیره مى‏شد و آن را چند جاى بدرید و بشکافت تا از تن او بیرون نیاورند یکى از اصحاب گفت: کاش زیر آن تبّانى پوشى. فرمود: آن جامه مذلّت است و پوشیدن آن مرا شایسته نیست.
راوى گفت: چون آن حضرت شهید شد ابحر بن کعب (در تاریخ طبرى بحر است بى‏همزه اول) آن جامه را هم بیرون آورد.
مترجم گوید: سراویل زیر جامه گشاده است و فراخ و تبان خرد است و تنگ که امروز ما تنکه گوییم، و ملّاحان و شناگران مى‏پوشیدند.
ازدى یعنى ابو مخنف گفت: حدیث کرد براى من عمرو بن شعیب از محمد بن عبد الرحمن که از دو دست بحر بن کعب در زمستان آب چرک مى‏تراوید و تابستان مانند دو چوب خشک مى‏شد.
  سید گوید: راوى گفت: حسین علیه السّلام فرمود: جامه براى من بجویید که کسى در آن رغبت نکند تا مرا برهنه نسازند. تبانى آوردند فرمود: نه، این لباس ذلّت است پس جامه کهنه برداشت و آن را بدرید و زیر جامه‏هاى خویش پوشید (و چون به شهادت رسید آن را هم برگرفتند) آنگاه سراویلى از حبره خواست و نظیر آنچه از طبرى نقل کردیم ذکر کرده است‏ (حبره جامه‏اى است یمنى که در آن زمان گرانبها بود).
 شیخ مفید گفت: چون با حسین علیه السّلام نماند مگر سه تن از اهل بیت او روى به آن قوم آورد و آنها را مى‏راند و دور مى‏ساخت و آن سه تن حمایت مى‏کردند تا آنها کشته شدند و امام علیه السّلام تنها ماند و زخمهاى سنگین بر پیکر شریفش آمده بود پس شمشیر بر آنها مى‏زد و آنان از راست و چپ پراکنده مى‏شدند. حمید بن مسلم گفت: ندیدم بى‏یار مانده‏اى و تنها شده‏اى که فرزندان و اهل بیت و یاران او کشته شوند بدان قوّت قلب و ضبط نفس که او بود و پیادگان بر او حمله مى‏کردند و آنها را از راست و چپ مى‏راند چنان که کلّه بزان وقتى گرگ بر آنها حمله کند؛ چون شمر این بدید سواران را به مدد خود طلبید که از پشت پیادگان باشند (و مانع فرار آنها شوند) و کمانداران را گفت تیر افکندند بدن شریف امام مانند خار پشت شد و دست از پیکار بداشت و آن سپاه پیش روى او بایستادند و زینب به در خیمه آمد و فریاد زد عمر بن سعد را: واى بر تو آیا ابو عبد اللّه را مى‏کشند و تو خیره بدو مى‏نگرى؟ عمر هیچ جواب نداد زینب فریاد زد: واى بر شما آیا مسلمانى میان شما نیست؟ هیچ‏کس جواب نگفت.
 و در روایت طبرى است که عمر بن سعد نزدیک حسین علیه السّلام آمد زینب گفت: اى عمر بن سعد آیا ابى عبد اللّه را مى‏کشند و تو نگاه مى‏کنى؟ راوى گفت: گویى دیدم سرشک عمر بر گونه و ریشش مى‏ریخت و روى از او بگردانید.
و سیّد گوید: چون زخم بر پیکر مبارک آن حضرت بسیار شد و مانند خار پشت گشت صالح بن وهب یزنى نیزه بر تهیگاه آن حضرت زد که امام علیه السّلام از اسب به زمین افتاد بگونه راست و مى‏گفت:
بسم اللّه و باللّه و على ملّه رسول اللّه آنگاه برخاست- صلوات اللّه علیه- راوى گفت: زینب دختر على علیه السّلام از در خیمه بیرون آمد و فریاد مى ‏زد: «وا اخاه وا سیّداه وا اهل بیتاه لیت السّماء اطبقت على الأرض و لیت الجبال تدکدکت على السّهل».
یعنى: «اى کاش آسمان بر زمین مى‏افتاد و اى کاش کوهها خرد و پراکنده بر هامون مى‏ ریخت». و شمر بن ذى الجوشن بر اصحاب خویش بانگ زد که: این مرد را چرا منتظر گذاشتید و از هر سوى بر وى تاختند انتهى.
  و از حمید بن مسلم روایت شده است که گفت: حسین علیه السّلام جبّه‏اى از خز [۷] پوشیده بود و عمامه بر سر داشت و به وسمه یعنى رنگ خضاب کرده بود.
پیش از کشته شدن او را دیدم پیاده بود اما مانند سوارى دلیر جنگ مى‏کرد و از تیرها که مى‏ افکندند احتراز مى‏جست و بر پیکر هر سوارى که رخنه آشکار بود مى‏زد و مى‏درید و حمله مى‏کرد و مى‏فرمود: آیا بر کشتن من مصمّم شدید به خدا قسم که خداوند خشم گیرد بر شما از کشتن من بیش از کشتن هر بنده دیگر و امیدوارم که خداوند مرا گرامى دارد چنان که شما خوار گردید و از شما انتقام کشد از جایى که گمان نداشته باشید، به خدا سوگند که اگر مرا بکشید تیغ در میان شما نهد و خونهاتان بریزد و هرگز از شما خوشنود نمى‏گردد و عذاب دردناکتان چشاند.
 راوى گفت: مدتى گذشت و مردم از کشتن آن حضرت پرهیز مى‏کردند و هر کدام این کار به دیگرى حوالت مى‏کرد پس شمر بانگ زد مادرتان به عزاى شما نشیند چه انتظار دارید و آن مردم از هر سوى حمله کردند.
و شیخ مفید گفت: زرعه بن شریک شمشیرى بر دست چپ آن حضرت زد و ببرید و دیگرى تیغ بر شانه او زد که به روى درافتاد.
 (طبرى) آنها بازگشتند و حسین علیه السّلام (ینوء و یکبو) یعنى افتان‏ خیزان بود به مشقّت برمى‏ خاست بازمى‏ افتاد.
و مفید- رحمه اللّه- گفت: سنان ابن انس نخعى [۸] بر او حمله کرد و نیزه بر آن حضرت زد و خولى بن یزید بشتاب از اسب فرود آمد که سر مبارک آن حضرت جدا کند بر خود بلرزید شمر گفت: خدا بازوى تو را سست کند از چه مى‏لرزى؟ و خود فرود آمد و سر مطهّر را جدا کرد- لعنه اللّه تعالى-.
در ترجمه طبرى و روضه الصّفا مسطور است که: سنان نیزه بر پشت آن حضرت زد که از سینه بى‏کینه‏اش سر زد و چون نیزه را بیرون کشید روح مقدّسش به اعلا علییّن رسید.
 ابو العبّاس احمد بن یوسف دمشقى قرمانى متوفّى در سال ۱۰۱۹ در اخبار الدّول گوید:
تشنگى بر آن حضرت سخت شد و او را از آب مانع مى‏شدند حتى وقتى شربتى آب به دست آورد خواست بنوشد حصین بن نمیر تیرى افکند که در کام آن حضرت نشست و آب خون شد و دست به آسمان برداشت و گفت: «اللّهمّ احصهم عددا و اقتلهم بددا و لا تذر على الأرض منهم احدا» آنگاه مردم بر او حمله کردند از هر جانب او به راست و چپ مى‏زد تا زرعه بن شریک شمشیرى بر دست چپ او فرود آورد و دیگرى بر دوش او و سنان بن انس نیزه بر پیکر مبارکش فرو برد که از بالاى اسب به زیر افتاد و شمر فرود آمد و سر او را جدا کرد و به خولى سپرد آنگاه جامه‏هاى او را غارت کردند.
مؤلف گوید: در روایت سیّد و ابن نما و صدوق و طبرى و جزرى و ابن عبد ربّه و مسعودى و ابى الفرج سر آن حضرت را سنان جدا کرد.
و دینورى گفت: حسین علیه السّلام تشنه شد و قدح آب خواست چون نزدیک دهان برد حصین بن نمیر تیرى بر وى افکند که بر دهانش نشست و از نوشیدن مانع آمد پس قدح از دست بگذاشت.
سیّد- رحمه اللّه- گفت: سنان بن انس نخعى فرود آمد و شمشیر بر حلق شریف او زد و مى‏گفت: من سر تو را جدا مى‏کنم و مى‏دانم پسر پیغمبرى و مادر و پدرت از همه بهترند آنگاه آن سر مقدّس را جدا کرد.
شاعر در این باره گوید:
  فأیّ رزیّه عدلت حسینا      
غداه تبیره کفّا سنان‏
 ابو طاهر محمد بن حسن برسى روایت کرد در کتاب معالم الدّین از حضرت صادق علیه السّلام که فرمود: چون کار حسین علیه السّلام بدانجا کشید فرشتگان بانگ به گریه بلند کردند و گفتند: اى پروردگار این حسین برگزیده تو و پسر دختر پیغمبر تو است پس خداى تعالى سایه قائم را به آنها نمود و گفت: به این انتقام مى‏کشم خون او را.
روایت است که: ابن سنان را مختار بگرفت بند بند انگشتان او ببرید پس از آن دست و پاى او جدا کرد در دیگى از روغن زیتون جوشانیده انداختش و او دست و پا میزد.
راوى گفت: در آن وقت که امام شهید شد گردى سخت سیاه و تاریک برخاست و بادى سرخ وزید که هیچ چیز پیدا نبود و مردم پنداشتند عذاب فرود آمد ساعتى همچنان بود آنگاه هوا بازشد.
 و هلال بن نافع گوید: من ایستاده بودم با اصحاب عمر سعد- لعنه اللّه- که مردى فریاد زد:
ایّها الامیر مژده که اینک شمر، حسین علیه السّلام را کشت من میان دو صف آمدم و جان دادن او رادیدم به خدا قسم هیچ کشته به خون آغشته را نیکوتر و درخشنده روى تر از وى ندیدم تاب رخسار و زیبایى هیئت او اندیشه قتل وى را از یاد من ببرد و در آن حال شربتى آب مى‏خواست شنیدم مردى مى‏گفت: «و اللّه لا تذوق الماء حتّى ترد الحامیه فتشرب من حمیمها» امام علیه السّلام را شنیدم مى‏گفت: «انا لا ارد على الحامیه و لا اشرب من حمیمها» من نزد جدّ خویش روم و از آب غیر آسن بنوشم و از آنچه شما با من کردید بدو شکایت کنم پس همه خشمگین شدند که گویى خداوند در دل آنها رحمت نیافریده بود و من گفتم: به خدا قسم دیگر در هیچ کار با شما شریک نشوم.
کمال الدّین محمد بن طلحه در مطالب السّؤال گوید که: سر حسین نبیره پیغمبر را جدا کردند به تیغ تیز و مانند سر ملحدان بر سر نیزه کردند [۹] و در شهرها میان مردم گردانیدند و حرم و فرزندان او را خوار کردند و بر جهاز بى‏روپوش به هر سوى مى‏کشانیدند و مى‏دانستند اینها ذرّیت رسولند. و به صریح قرآن و اعتقاد درست دوستى آنها واجب است و خدا بازخواست مى‏کند اگر آسمان و زمین زبان داشتند بر آنها ناله و شیون مى‏کردند و اگر کفّار آنها را دیده بودند گریه و زارى مى‏نمودند و اگر سرکشان عهد جاهلیت در مصرع ایشان بودند آنها نیز مى‏گریستند و سوگوار مى‏شدند و اگر ستمکاران و جبّاران آن وقعه دیده بودند به یارى آنها مى‏شتافتند چه بزرگ مصیبتى است که دل خداپرستان را داغدار ساخت و آنها را به رثاء و نوحه ‏سرایى [۱۰] داشت و چه بلیّتى است که مؤمنان را از سلف و خلف اندوهناک گردانید دریغ از آن ذریّت نبویّه که خونشان به رایگان ریخته شد و افسوس بر آن عترت محمّدیه صلّى اللّه علیه و آله و سلّم که تیغ آنها کند گردید آوخ که آن گروه علویه بى‏یار ماندند و سرورشان از دستشان رفت، دردا که آن زمره هاشمیّه را حرمت حرم بشکستند و هتک آن را حلال شمردند.
  مؤلف گوید: روز عاشورا که حسین علیه السّلام کشته شد جمعه دهم محرّم بود سال شصت و یکم هجرت بعد از نماز ظهر و سنّ آن حضرت پنجاه و هشت سال بود.
و بعضى گویند: شنبه بود. و بعضى گویند: دوشنبه. اوّل صحیح است.
ابو الفرج گفت: اینکه عوام گویند عاشورا دوشنبه بود روایت بر طبق آن نیامده است و ما به حساب هندى از همه زیجات استخراج کردیم اول محرّم سال ۶۱ چهارشنبه بود پس دهم آن ماه جمعه باشد و این حساب دلیلى است روشن. و روایت مؤیّد آن است.
 و شیخ مفید گوید: عمر سعد بامداد کرد آن روز و جمعه بود. و بعضى گویند: شنبه. و بنابر خبرى که پیش آوردیم تحقیقا روز جمعه بود و در ورود آن حضرت به کربلا گفت: روز دوم محرّم روز پنجشنبه سال ۶۱٫
و در تذکره سبط است که: مقتل او روز جمعه بود ما بین نماز ظهر و عصر براى آنکه نماز ظهر را به کیفیت صلاه خوف با اصحاب خواند. و بعضى گویند: شنبه بود [۱۱].
مترجم گوید: ابو جعفر کلینى در کافى و شیخ طوسى در تهذیب روز عاشورا را دوشنبه گفته‏اند در سال ۶۱ هجرت.
و شیخ در آخر کتاب الصّوم در باب صوم عاشورا در حدیث محمد بن عیسى بن عبید از برادرش از حضرت رضا علیه السّلام روایت کرده است و ما محلّ حاجت را نقل مى‏کنیم فرمود: روز دوشنبه روزى است که پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم در آن روز رحلت فرمود و مصیبت به آل محمّد نرسید مگر روز دوشنبه پس ما آن را نامبارک شمردیم و دشمنان ما بدان تبرّک جستند.
و شیخ طوسى جمعه و شنبه را نسبت به قول داده است. پس شکّى در دوشنبه نیست و الحمد للّه.
  هم در کتاب تذکره است که در قاتل آن حضرت اختلاف کردند به چند قول: اول آنکه:
سنان بن انس نخعى قاتل بود و این قول هشام بن محمد است.
دوّم: حصین بن نمیر که تیرى افکند بر وى آنگاه از اسب فرود آمد و سر او ببرید و بر گردن اسب خویش آویخت تا به ابن زیاد تقرّب جوید.
قول سوّم: مهاجر بن اوس تمیمى.
چهارم: کثیر بن عبد اللّه شعبى.
پنجم: شمر بن ذى الجوشن انتهى.
مؤلف گوید: قول ششم خولى بن یزید اصبحى است؛ زیرا که محمد بن طلحه شافعى و على بن عیسى اربلى امامى نقل کرده‏اند که: عمر سعد با همراهان خویش گفت: پیاده شوید و سر او جدا کنید پس نضر بن حرشه ضبابى پیاده شد شمشیر بر حلقوم مبارک آن حضرت مى‏کشید و کارى نساخت ابن سعد برآشفت و به مردى که در جانب راست او ایستاده بود گفت: واى بر تو فرود آى و او را آسوده کن پس خولى- خلّده اللّه فی النار- فرود آمد و سر آن‏ حضرت جدا کرد.
 و ابن عبد ربّه گوید: سنان بن انس قاتل آن حضرت بود و خولى بن یزید از قبیله حمیر سر مطهّر او را جدا ساخت و براى عبید الله آورد و گفت: اوفر رکابى الخ.
و ابو حنیفه دینورى گوید: سنان بن انس نخعى بر وى تاخت و نیزه بر او زد که از اسب بر زمین افتاد و خولى بن یزید پیاده شد تا سر آن حضرت جدا کند دستش بلرزید برادرش شبل بن یزید فرود آمد و سر آن حضرت جدا کرد و به خولى داد.
مترجم گوید: در این گونه امور ناچار مردم خلاف کنند؛ چون بسیارى از رجّاله بر گرد آن حضرت بودند و زخم بسیار بر پیکر آن حضرت زدند و در میان این زخمها آن زخم کارى که امام علیه السّلام را به سعادت شهادت رسانید باید به حدس و تخمین معیّن گردد و این مردم که از قاتلان شمرده شدند همه بر گرد آن حضرت بودند و اینکه شمر از همه مشهورتر است براى آن است که وى سرهنگ فوج پیاده بود و هر کار که افراد فوج کنند به سرکرده آنها منسوب شود. و از اختلاف علماء درباره قاتل آن حضرت معلوم مى‏شود که اطمینان به صحّت زیارت معروفه به ناحیه نداشتند؛ چون در آن زیارت نام شمر صریحا مذکور است و اگر اطمینان داشتند به صحّت آن خلاف نمى‏کردند.
 از حضرت صادق علیه السّلام روایت است که: چون حسین بن على علیهما السّلام را به شمشیر زدند و از اسب بیفتاد و مردم براى جدا کردن سر مبارک او شتاب نمودند منادى از بطنان عرش فریاد زد:
اى امّتى که بعد از پیغمبر خود متحیّر و گمراه شده‏اید خداوند شما را به اضحى و فطر موفّق ندارد.
و در روایتى است براى روزه و افطار راوى گفت ابو عبد اللّه گفت: لاجرم به خدا قسم که موفّق نشدند و موفّق نخواهند شد تا آن کسى که باید به خونخواهى حسین بن على علیه السّلام برخیزد.
مترجم گوید: محتمل است معنى این باشد که عید اضحى و فطر صحیح که شرط آن حضور امام است محقّق نشود نه آنکه رؤیت هلال عامّه هرگز موافق واقع نیست؛ چون ضرورت مذهب ما بر خلاف این است و چون ماه نو دیدیم آن را اول ماه گیریم هر چند اهل سنت هم همان شب ببینند؛ و اگر دیدن آنها موافق واقع نباشد وقتى هم که اول ماه ما با آنها موافق باشد باید به رؤیت خود اعتنا نکنیم و هیچ‏کس بدان ملتزم نشود حتّى اخباریین.
شیخ ابو القاسم جعفر بن قولویه قمى از حلبى از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که:
چون حسین علیه السّلام کشته شد کسى در لشکر آمد و فریاد مى‏زد، او را از فریاد منع کردند گفت:چگونه فریاد نزنم و حال آنکه مى‏بینم رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را ایستاده نگاه به زمین مى‏کند و جنگ شما را مى‏نگرد و من مى‏ترسم بر اهل زمین نفرین کند و من با آنها هلاک شوم. آنها با یکدیگر گفتند: دیوانه است؛ و آنها که پشیمان شده بودند و توبه کرده گفتند: به خدا قسم که بد کارى کردیم با خویشتن و براى خاطر ابن سمیّه سید جوانان اهل بهشت را کشتیم پس بر ابن زیاد خروج کردند و کارشان بدانجا رسید که رسید.
حلبى گفت: به ابى عبد اللّه گفتم: فداى تو شوم آن فریادزننده که بود؟ گفت: به اعتقاد ما جز جبرئیل نباشد.
 و مسندا از سلمه روایت کرده است که: بر امّ سلمه درآمدم دیدم مى‏گریست گفتم: گریه تو از چیست؟ گفت: رسول خدا را در خواب دیدم بر سر و محاسن مبارکش خاک نشسته گفتم:
یا رسول اللّه از چه خاک‏آلودى؟ گفت: اکنون در مشهد حسین علیه السّلام بودم.
و در صواعق ابن حجر است که گفت: و از آیاتى که روز قتل آن امام ظاهر شد این است که آسمان تاریک گردید و ستارگان دیده شدند و هیچ سنگى را بر نداشتند مگر زیر آن خون سرخ تازه بود. و هم گفت: آسمان سرخ گردید و آفتاب بگرفت چنان که ستارگان در روز پدیدار آمدند و مردم پنداشتند قیامت آمد و در شام هیچ سنگ از زمین برنداشتند مگر زیر آن خون سرخ تازه دیدند.
مترجم گوید: بر حسب قواعد نجومى در دهم ماه خورشید نگیرد و چون در روایت نصارى نظیر این کسوف براى حضرت عیسى على نبینا و آله و علیه السلام نیز آمده است و منجمین اروپا بر حسب زیجات خود حساب کردند وقوع کسوف را در آن وقت محتمل ندیدند یکى از بزرگان ایشان از اهل نجوم موسوم به فلاماریون کتابى عظیم الحجیم در این علم تصنیف کرده است و این مسأله را متعرّض گردیده است و گوید: امثال این کسوفات در غیر وقت مشخّص که روایات موثّق وقوع آن را ثابت کند نه به واسطه حائل شدن جرم ماه است چنان که در کسوفات عادى، بلکه به سبب کرات دیگرى است مانند ذوات الاذناب که مقادیر و کیفیات حرکات آنها بر ما معلوم نیست و در زیجات ثبت نشده است.
                        

 پی نوشت ها:
[۱] از بیخ کندن.
 [۲] و کوف: ریزش سخت و هاطل باران پیوسته.
 [۳] ورد مرد دلیر است.
 [۴] آن مرحوم را تحقیقاتى است در ترجیح قراءات سبع بعضى بر بعضى از جهت قوّت سند یا جهات ادبى تناسب لفظى و معنوى و علمى نظیر الحجّه‏هاى مجمع، افسوس مبیضّه نشده و ناتمام است و غالبا عاصم را مرجّح داند و نادرا قرائت غیر او را مثلا کفوا بهمزه را ترجیح مى‏داد براى آنکه اکثر قرّاء به همزه خواندند. و دیگر براى این قول معروف که گفتند: اگر قرآن به همزه نازل نشده بود همزه در کلام نمى‏آوردیم دلالت دارد که تسهیل همزه در قرآن بر خلاف اصل است و کمتر تسهیل در آن روا دارند. و خاتم النّبیین بکسر تا ارجح است به متابعت اکثر قرّاء و بى‏تکلّف بودن معنى به تفصیلى که ذکر کرده است و گفت: معنى تواتر در قراءات سبع یا عشر آن است که علم داریم لفظ منزل در اینها منحصر است و خارج از اینها شاذّ است یعنى به تواتر از طرف علم اجمالى خارجند نظیر جهت در قبله که گویند: محصّل عین نیست و خارج از آن هم قبله نیست. و نظیر ولادت خاتم انبیا که در ماه ربیع الاوّل است به تواتر، مردّدا بین بعض ایّامه.
[۵] ثوب در عربى و جامه در فارسى هر چیز به ریسمان بافته است هر چند نبریده و ندوخته و نپوشیده باشد مرادف با آنکه ما امروز قماش گوییم و مخصوص جامه تن نیست که پوشیده باشد شاید امام دستمال پارچه برداشت تا خون پاک کند نه آنکه بند زره بگشاید و دامن پیراهن را بالا آورد و بدنش برهنه شود چون در جنگ این کار معقول نیست و دلیلى هم بر آن نداریم و تیر انداختن دشمن و کارگر شدن تیر توقّف بر برهنه بودن تن ندارد و تیر چنان مى‏افکندند که حلقه‏هاى زره را مى‏درید و مى‏گذشت اما همه کس نمى‏توانست و امام علیه السّلام دستش مشغول پاک کردن پیشانى بود و نمى‏توانست سپر جلوى تیر بدارد که تیر آمد.

 [۶] در بعض کتب مقاتل ابحر به صیغه تفضیل به حاء مهمله است و در بعضى به همان صیغه به جیم و گویا اصحّ بحر بى‏همزه است چنان که در تاریخ طبرى است و این غیر ابجر پدر حجار بن ابجر است که نام او مکرّر در مقاتل مذکور است؛ چون ابجر نصرانى بود و در روز شهادت امیر المؤمنین علیه السّلام بر همان دین مرد و در تاریخ طبرى مذکور است.

 [۷] مترجم گوید: پیش از این گفتیم که: در جنگ و در نظر دشمن مطلقا لباس فاخر پوشیدن سنت است اما خز در ازمنه مختلف بر معانى مختلفه اطلاق مى‏گشت و اهل لغت در معنى آن خلاف کرده ‏اند و در همه زمان سخت گرانبها بود.
و ابن اثیر گوید: در زمان ما جامه ابریشیمینه است. و در بعضى روایت آمده که: آن حیوان دریایى است که گاه در خشکى نیز مى‏آید.
و در مصباح المنیر گوید: خز پشم گوسفند دریایى است پس جامه بافتنى است. و بعضى فقها گفته‏اند: مانند ماهى است بیرون آب زیست‏ نتواند اما بعید مى‏نماید و کلام اهل لغت و دیگران بر آن دلالت ندارد و آنها که گفتند بر حسب ذوق خود و جمع بین روایات و اقوال مورخین و علما گفتند و زهّاد قدیم در زمان ائمّه براى گرانى و عزّت و اینکه لباس جبّاران است پوشیدن آن را مطلقا یا در نماز جایز نمى‏دانستند و در اخبار ما تجویز آن وارد شده است و فقها گویند: چون خز در آن زمان حیوان غیر مأکول بود و ائمّه آن را تجویز کردند پس این حیوان از دیگر حرام گوشتها مستثنى است.
 [۸] طبرى در منتخب ذیل المذیل باسناده از پیرمردى از نخع روایت کرده است که: وقتى حجّاج با مردم گفت: هر کس خدمتى کرده است یعنى به دولت بنى امیّه برخیزد. جماعتى برخاستند و خدمت خویش بگفتند و سنان بن انس هم برخاست و گفت: من کشنده حسینم.
حجّاج گفت: نیکو خدمتى است و چون به منزل خود بازگشت زبانش بسته شد و عقلش زایل گشت و در همانجا که نشسته بود مى‏خورد و کار دیگر مى‏کرد تا به جهنم رفت (مترجم).
 [۹]شاهان همه به خاک فکندند تاجها        
 تا زیب نیزه شد سر شاه جهان عشق‏
بر پاى دوست سر نتوان سود جز کسى
کورا بلند گشت سر اندر سنان عشق‏
 از لامکان گذشت به یک لحظه بى‏براق  
 این مصطفى که رفت سوى آسمان عشق‏
 شاه جهان عشق که جانانش از الست  
 گفت: اى جهان حسن فداى تو جان عشق‏
 تو کشته منى و منم خونبهاى تو    
 بادا فداى خون تو کون و مکان عشق‏
 [۱۰] در نسخه عربى اورثتها ظاهرا غلط است و صحیح ارثها است.
 [۱۱] رجوع به حاشیه فصل بعد شود.
منبع: دمع السجوم ترجمه کتاب نفس المهوم، شیخ عباس قمی، ترجمه ابوالحسن شعرانی، صص-۳۰۲-۳۱۸٫

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.