حدیث
سوگند به خدا امام شما سالیان درازی غایب می شود و چشم های مومنین در فراق او اشکباران است

شنبه ۸ بهمن ۱۴۰۱ Saturday, 28 January , 2023 ساعت تعداد کل نوشته ها : 1861 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 178×
شهادت هانی و مسلم در ارشاد شیخ مفید
۱۶ شهریور ۱۳۹۸ - ۱:۱۵
بازدید 2
پ
پ

شهادت هانی و مسلم در ارشاد شیخ مفید

حضرت علیه‌السلام مسلم بن عقیل را خواسته با قیس بن مسهر صیداوى، و عماره بن عبد اللَّه سلولى، و عبد اللَّه و عبد الرحمن پسران شداد ارحبى بسوى کوفه فرستاد، و او را بپرهیزکارى، و پوشیده داشتن کار خود، و مدارا کردن با مردم دستور فرمود، و اگر دید مردم گرد آمده و(چنانچه نوشته‏ اند) فراهم شدند بزودى بآن حضرت اطلاع دهد، پس مسلم رحمه اللَّه آمده تا بمدینه رسید و در مسجد رسول خدا(ص) نماز خواند و با هر که می خواست از خاندان خود وداع و خداحافظى کرده (آنگاه) دو راهنما اجیر نموده همراه برداشت(و بسوى کوفه رهسپار شد) آن دو راهنما او را از بیراهه بردند، و راه را گم کرده تشنگى سختى بر ایشان غلبه کرد، و از راه رفتن بازماندند و پس از آنکه راه را پیدا کردند (دیگر نیروى سخن گفتن و راه رفتن نداشتند و) با اشاره راه را بمسلم نشان دادند، و مسلم آن راه را در پیش گرفت و آن دو راهنما نیز در اثر تشنگى جان سپردند.

مسلم بن عقیل رحمه اللَّه (پس) از(پیمودن راه و رسیدن به) جایى که معروف بمضیق است نامه بامام علیه‌السلام نوشت و بوسیله قیس بن مسهر فرستاد و متن نامه این بود:

اما بعد من از مدینه با دو تن راهنما بکوفه رهسپار شدم، آن دو از راه کناره گرفته و راه را گم کردند و تشنگى بر ایشان سخت شد و چیزى نگذشت که جان سپردند، و ما رفتیم تا بآب رسیدیم و چون بآب رسیدیم جز رمقى مختصر براى ما نمانده بود، و این آب در جایى از دره خبت است و نامش مضیق می باشد، و من این راه را بواسطه این جریانات بفال بد گرفتم پس اگر ممکن است مرا از رفتن بدین راه معذور و معاف بدار و دیگرى را بفرست، و السّلام. حسین علیه السّلام‏
نامه در پاسخ او نوشت که:اما بعد من می ترسم که چیزى تو را وادار بر استعفاءنامه خود از رفتن بدین راه نکرده مگر ترس، پس بدان راهى که تو را فرستاده‏ ام برو(و اندیشناک مباش) و السّلام.
چون مسلم نامه حضرت را خواند گفت: اما این را که من بر خود بیمناک نیستم (و ترسى از رفتن ندارم) و رهسپار کوفه شد و آمد تا بآبى رسید که از قبیله طى بود آنجا فرود آمد سپس از آنجا نیز گذشته مردى را دید که مشغول تیراندازى براى شکار است، باو نگریست و دید آهوئى را با تیر زد و او را بزمین انداخت، مسلم (آن را بفال نیک گرفت و) با خود گفت: ان شاء اللَّه تعالى دشمن خود را می کشیم، سپس آمد تا داخل کوفه شد و بخانه مختار بن أبى عبیده رفت، و آن خانه ‏اى است که امروز بخانه مسلم بن مسیب معروف است، شیعیان بدیدن او آمده و چون گروهى در آنجا فراهم شدند مسلم نامه حسین علیه‌السلام را بر ایشان خواند و ایشان می گریستند، و مردم با او بیعت کردند تا اینکه هیجده هزار نفر از ایشان با مسلم بیعت نمودند، پس مسلم نامه بحسین علیه‌السلام نوشت و او را ببیعت کردن هیجده هزار نفر آگاه ساخت و خواست که آن حضرت بکوفه بیاید، و شیعیان بخانه آن جناب رفت و آمد می کردند تا اینکه جاى او آشکار شد، این جریان بگوش نعمان بن بشیر که از طرف معاویه فرماندار کوفه بود و یزید نیز او را بر همان منصب بجاى نهاده بود رسید، پس(بمسجد آمده) بر منبر رفت و حمد و ثناى خداى را بجاى آورده سپس گفت: اما بعد اى بندگان خدا بترسید از خدا و بسوى فتنه و دودستگى نشتابید زیرا که در فتنه مردان کشته شوند، و خونها ریخته شود، و مالها بزور گرفته شود، همانا من با کسى که با من نجنگد جنگ نخواهم کرد،و کسى که بر من یورش نبرد بر او در نیایم، و خفته شما را بیدار نکنم، و بیهوده متعرض شما نشوم، و بصرف بهتان و بدگمانى و تهمت شما را در بند نیاندازم، ولى اگر شما روبرو و آشکارا بدشمنى با من برخیزید و بیعت خود را بشکنید، و با پیشواى خود در صدد مخالفت برآئید، سوگند بدان خدائى که جز او شایسته پرستشى نیست تا قائمه شمشیر در دست من است شما را بدان می زنم اگر چه یاورى نداشته باشم، آگاه باشید همانا من امیدوارم آن کس که از شما حق را بشناسد بیشتر از کسى باشد که باطل او را بهلاکت کشاند.
عبد اللَّه بن مسلم حضرمى که هم سوگند با بنى امیه بود برخاست و گفت: اى امیر این جریانى که پیش آمده و مى‏ بینى جز بستم و خونریزى اصلاح پذیر نیست، و آنچه تو در این باره اندیشیده ‏اى رأى ناتوانان است! نعمان بدو گفت: اگر در پیروى از خدا ناتوان باشم نزد من محبوبتر است از اینکه از نیرومندان در نافرمانى باشم، سپس از منبر بزیر آمد.
عبد اللَّه بن مسلم از آنجا بیرون آمده و نامه بیزید نوشت که: اما بعد بدان که مسلم بن عقیل بکوفه آمده و شیعه براى خلافت حسین بن على علیه‌السلام با او بیعت کرده ‏اند پس اگر کوفه را خواهى مرد نیرومندى را بفرست که فرمان تو را بانجام رساند، و مانند خودت در باره دشمنت رفتار نماید، زیرا نعمان بن بشیر مرد ناتوانى است یا خود را بناتوانى زند. پس از او عماره بن عقبه نیز مانند عبد اللَّه بن مسلم نامه بیزید نوشت، سپس عمر بن سعد بن أبى وقاص بهمین مضمون نامه بیزید نوشت، چون این نامه‏ ها بیزید رسید
سرجون غلام معاویه را طلبید و بدو گفت: رأى تو چیست؟ همانا حسین مسلم بن عقیل را بکوفه فرستاده و براى او از مردم بیعت می گیرد، و بمن رسیده است که نعمان سستى کرده، و گفتار بدى در این باره داشته است بنظر تو چه کسى را بکوفه فرمانروا کنم؟- و یزید در آن هنگام بر عبید اللَّه بن زیاد (که حاکم بصره بود) خشمناک بود- سرجون گفت: اگر معاویه (پدرت) زنده بود و در این باره رأى می‌داد آن را مى‏‌پذیرفتى؟
گفت: آرى، سرجون حکم فرماندارى عبید اللَّه بن زیاد را براى کوفه بیرون آورد و گفت: این رأى معاویه است که خود مرد ولى دستور بنوشتن این حکم داد، پس حکومت دو شهر (بصره و کوفه) را بعبید اللَّه بن زیاد بسپار، یزید گفت: چنین میکنم، حکم عبید اللَّه را براى او بفرست، سپس مسلم بن عمرو باهلى را خواسته و نامه بوسیله او براى عبید اللَّه بن زیاد فرستاد که: اما بعد همانا پیروان من از مردم کوفه بمن نوشته و مرا آگاهى داده‏اند که پسر عقیل در کوفه لشکر تهیه می‌کند تا در میان مسلمانان اختلاف اندازد، چون نامه مرا خواندى رهسپار کوفه شو و پسر عقیل را همچون درى (که در میان خاک گم شده باشد) بجوى تا بر او دست یابى پس او را در بند کن یا بکش یا از شهر بیرونش کن و السّلام.
[آمدن عبید الله بن زیاد به کوفه و کشته شدن هانى و مسلم‏]
حکم فرماندارى کوفه را نیز باو داد، پس مسلم بن عمرو از شام بیرون آمده روان شد تا در بصره بعبید اللَّه بن زیاد در آمد و آن نامه و حکم را بعبید اللَّه رساند، عبید اللَّه همان ساعت دستور داد توشه سفر برداشته و آماده رفتن بکوفه براى فردا شوند سپس از بصره بیرون رفت و برادر خود عثمان را در بصره بجاى خویش نهاد و بسوى کوفه رهسپار شد و مسلم بن عمرو باهلى و شریک بن اعور حارثى و خویشان و کسان و خانواده ‏اش نیزهمراه او بودند، و بیامد تا بکوفه رسید و عمامه سیاهى بر سر نهاده و دهان خود را با پارچه بسته بود، و مردم که شنیده بودند حسین علیه‌السلام بسوى ایشان حرکت کرده و چشم براه آمدن آن حضرت علیه‌السلام بودند همین که عبید اللَّه را دیدند گمان کردند حسین علیه‌السلام است از این رو بهیچ گروهى از مردم نمی گذشت جز اینکه بر او سلام کرده می گفتند: اى پسر رسول خدا خوش آمدى! خیر مقدم، عبید اللَّه بن زیاد از اینکه می دید مردم او را بجاى حسین خوش آمد می گویند ناراحت و بدحال شد، مسلم بن عروه که دید مردم بسیار شدند فریاد زد: بیک سو روید این مرد امیر کوفه عبید اللَّه بن زیاد است، پس ابن زیاد برفت تا شب هنگام بدر قصر (دار الاماره) رسید، و همراه او گروهى آمده و گرد او را گرفته بودند و شک نداشتند که او حسین علیه‌السلام میباشد، نعمان بن بشیر (که در قصر بود) درهاى قصر را بروى او و همراهانش بست پس برخى از همراهان عبید اللَّه بانگ زد: در را باز کنید، نعمان که گمان می کرد حسین علیه‌السلام است از بالاى قصر سرکشیده گفت: ترا بخدا سوگند دهم که از اینجا دور شوى زیرا من امانتى که در دست دارم بتو نخواهم سپرد، و در جنگ با تو نیز نیازى نیست، عبید اللَّه خاموش بود سپس نزدیک شد و نعمان نیز خود را از کنگره قصر سرازیر کرد عبید اللَّه بسخن درآمد و گفت: در بگشا خدا کارت را نگشاید که شبت بدرازا کشید، و مردى که پشت سر او بود شنید پس بسوى مردم که بدنبال او افتاده و می پنداشتند او حسین علیه‌السلام است بازگشته گفت: اى مردم بخدائى که شریک ندارد این پسر مرجانه است نعمان در را باز کرد و (داخل شد) و در را بروى مردم (که بدنبالش آمده بودند) بست، و آنان پراکنده شدند.
چون بامداد شد مردم را دعوت کردند و چون گرد آمدند عبید اللَّه بن زیاد بیرون آمده، پس از حمد و ثناى پروردگار گفت: اما بعد همانا امیر المؤمنین یزید مرا بر شهر شما و مرزها و بهره‏ هاى شما (از بیت المال) فرمانروا ساخته، و بمن دستور داده با ستمدیدگان تان با انصاف رفتار کنم و بمحرومین از شما بخشش کنم، و بآنان که گوش شنوا دارند و پیروى از دستوراتش بنمایند مانند پدر مهربان نیکى کنم، و تازیانه و شمشیر (عقوبت و شکنجه) من (آماده عقوبت) براى آن کسى است که از دستور من سرباز زند، و با پیمان من مخالفت کند، پس باید هر کس بر خود بترسد «راستى و درستى است که بلا را از انسان دور کند نه تهدید» (و این جمله مثلى است در میان عرب که ابن زیاد بزبان جارى ساخت)
سپس از منبر بزیر آمده، بزرگان شهر و سرشناسان را بسختى گرفت، و گفت: نام سرشناسان و هواخواهان یزید و هر که از مردم خوارج در میان شما هستند، و آن دسته از نفاق پیشه‏ گانى که کارشان ایجاد دودستگى و پراکندگى در میان مردم است براى من بنویسید، پس هر که ایشان را نزد ما آورد در امان است، و هر که نامشان را ننوشت باید ضمانت کند و بعهده گیرد که کسى از آنان که می شناسد و تحت نظر او هستند با ما مخالفت نکند و یاغیگیرى بر ما ننماید، و اگر این کار را نکرد ذمه ما از او برى است، و خون و مالش بر ما مباح و حلال است، و هر رئیسى (و بزرگ محله‏اى) در میان مردم آشناى خود، از دشمنان یزید کسى را بشناسد (و بما معرفى نکند) و او را نزد ما نیاورد بر در خانه خود بدار آویخته خواهد شد و بهره‏اش از بیت المال لغو خواهد گردید.
و (از آن سو) چون مسلم بن عقیل آمدن عبید اللَّه را بکوفه دانست و سخنان او را شنید و سخت‏گیریهائى که با رؤساء و سرشناسان کوفه کرده بگوشش رسید از خانه مختار بیرون رفته و بخانه هانى بن عروه درآمد پس شیعیان دور از چشم مأمورین عبید اللَّه بن زیاد بنزد او رفت و آمد می کردند و بیکدیگر سفارش می کردند جاى مسلم را بکسى نشان ندهند، ابن زیاد یکى از غلامان خود را که معقل نام داشت پیش خوانده و باو گفت: این سه هزار درهم را بگیر و بجستجوى مسلم بن عقیل برو، یاران او را پیدا کن، و چون بیک یا چند تن از ایشان دست یافتى، این سه هزار درهم را بآنان بده و بگو: با این پول براى جنگ با دشمنان کمک بگیرید، و چنین وانمود کن که تو از آنان هستى زیرا چون تو این پول را بآنان دادى از تو مطمئن خواهند شد و مورد اعتماد آنان قرار خواهى گرفت و چیزى از کار خود را از تو پنهان نخواهند کرد سپس بامداد و پسین نزد ایشان برو (و رفت و آمدت را با ایشان زیاد کن) تا بدانى مسلم بن عقیل در کجا پنهان شده و نزد او بروى، معقل پول را گرفته آمد در مسجد بزرگ کوفه نزد مسلم بن عوسجه اسدى نشست و او مشغول نماز بود، پس از گروهى شنید که می گویند:
این مرد براى حسین علیه‌السلام از مردم بیعت می گیرد، پس نزدیک رفت تا پهلوى مسلم بن عوسجه نشست و چون مسلم از نماز فارغ شد گفت: بنده خدا من از اهل شام هستم، و خداوند نعمت دوستى خاندان و اهل بیت پیغمبر و دوستى دوستانشان را بمن ارزانى داشته (این سخنان را می گفت) و بدروغ گریه می کرد و گفت: همراه من سه هزار درهم است که می خواهم مردى از ایشان را دیدار کنم، و بمن اطلاع رسیده آن مرد باین شهر آمده و براى پسر دختر رسول خدا (ص) از مردم بیعت می گیرد، و من می خواهم او را دیدار کنم و کسى را نیافتم که مرا بسوى او راهنمائى کند و جاى او را بمن نشان دهد، هم اکنون که در مسجد نشسته بودم از برخى از مؤمنین شنیدم که (تو را نشان داده و) می‌گفتند: این مرد داناى باحوال این خاندان است، و من بنزد تو آمده که این پول را از من بگیرى و پیش صاحب خودت آن مرد ببرى،زیرا من از برادران تو هستم و مورد وثوق و اطمینان توأم، و اگر می خواهى پیش از آنکه او را دیدار کنم براى او از من بیعت بگیر؟ مسلم بن عوسجه گفت: خداى را سپاسگزارى کنم که توفیق دیدار ترا بمن داد و دیدار تو مرا خورسند ساخت تا تو بآرزویت برسى، و خداوند بوسیله تو خاندان پیغمبرش علیهم السّلام را یارى کند. و من خوش ندارم مردم مرا باین کار (که رابطه با این خاندان دارم) بشناسند پیش از آنکه کار ما سرانجام گیرد، و این ترس من بخاطر اندیشه و بیمى است که از این مرد سرکش و خشم او در دل دارم، معقل گفت: اندیشه مکن که خبرى نیست و خیر است، اکنون از من بیعت بگیر پس مسلم از او بیعت گرفت، و پیمانهاى محکمى با او بست که خیر اندیشى کند و جریان را پوشیده دارد معقل هر پیمانى خواست پذیرفته تا او خشنود شد، سپس باو گفت: چند روزى در خانه من بیا تا من از آنکه می خواهى برایت اجازه دخول بگیرم، معقل با آن مردم که بخانه مسلم بن عوسجه می رفتند بدان خانه رفت و آمد میک رد تا براى او از مسلم بن عقیل اجازه ملاقات گرفت، و (چون بنزد مسلم بن عقیل رفت) آن جناب از او بیعت گرفت، و بابى ثمامه صائدى دستور فرمود پول را از او بگیرد، ابا ثمامه این سمت را داشت که پولها و آنچه برخى کمک مالى می کردند می گرفت و براى آنان اسلحه خریدارى میک رد و مردى بینا و از دلاوران عرب و بزرگان شیعه بود، و معقل نزد مسلم بن عقیل رفت و آمد می کرد تا بجائى که نخستین کسى که مى ‏آمد و آخرین مردى که بیرون می رفت او بود، و آنچه این زیاد از فهمیدن اوضاع و احوال ایشان بدان نیازمند بود همه را دانست و پشت سر هم باو گزارش می داد.
هانى بن عروه (که میزبان مسلم بن عقیل بود) از عبید اللَّه بر جان خود ترسید و از رفتن بمجلس ابن زیاد خود دارى کرده خود را به بیمارى زد، ابن زیاد به همنشینانش گفت: چه شده که هانى را نمى ‏بینم؟ گفت: بیمار است، گفت: اگر از بیماریش آگاه بودم بعیادتش می رفتم، پس محمد بن اشعث و اسماء بن خارجه، و عمرو بن حجاج زبیدى را که دخترش رویحه همسر هانى بن عروه بود و آن زن مادر یحیى بن هانى است پیش خواند، و بآنان گفت: چرا هانى بن عروه بدیدن ما نیاید؟ گفتند: ما ندانیم گویند بیمار است، ابن زیاد گفت: من شنیده ‏ام بهبودى یافته و روزها بر در خانه ‏اش مى‏ نشیند، پس بدیدار او بروید و دستورش دهید حق ما را وانگذارد زیرا من دوست ندارم مانند او مردى از بزرگان عرب حقش نزد من تباه گردد، پس این چند تن بنزد هانى آمده و هنگام غروب که هانى بر در خانه ‏اش نشسته بود او را دیدار کردند و باو گفتند: چرا بدیدار امیر نیامدى، او نام تو را برد و گفت: اگر می دانستم بیمار است بعیادتش می رفتم؟ هانى بدیشان گفت: کسالت مانع از این شد، باو گفتند: شنیده است تو بهبودى یافته ‏اى و هر روز شام بر در خانه خود مى‏ نشینى. و چنین پندارد که تو از رفتن نزد او کندى و سستى ورزیده‏ اى، و کندى و بى‏ مهرى چیزى است که فرمانروا و سلطان تاب تحمل آن را ندارد، تو را سوگند می دهیم هم اکنون با ما سوار شوى (تا بدیدنش برویم) هانى جامه خویش را خواسته پوشید سپس استرش را آورده سوار شد (و با آنان بسوى قصر ابن زیاد براه افتاد) همین که بنزدیک قصر رسید احساس کرد که وضع خطرناک است (و شاید اگر بقصر برود سالم باز نگردد) بحسان پسر اسماء بن خارجه گفت اى فرزند برادر من بخدا سوگند از این مرد هراس و اندیشه دارم تو چه پندارى؟ گفت: عمو جان بخدا من هیچ گونه ترسى بر تو ندارم اندیشه در دل راه مده- و حسان نمی دانست براى چه ابن زیاد هانى را طلبیده- پس هانى آمد تا بر عبید اللَّه بن زیاد در آمد و مردم نزد او نشسته بودند، همین که از در وارد شد ابن زیاد گفت: «أتتک بحائن رجلاه» (و این مثلى بود در میان عرب کنایه از اینکه: بپاى خود بسوى مرگ آمدى، و نخستین کس که این سخن را گفت حارث بن جبله یا عبید بن ابرص بود، و براى توضیح بیشتر بمجمع الامثال ج ۱ ص ۲۳ مراجعه شود) همین که نزدیک ابن زیاد رسید و شریح قاضى پیش او نشسته بود بسوى هانى نظر افکنده گفت:من عطاء (و یا زندگى) او را خواهم و او اراده کشتن مرا دارد، عذر خود (یا عذر پذیر خود) را نسبت بدوست مرادى خود بیاور
و ابن زیاد در آغاز که بکوفه آمده بود او را گرامى می داشت و در باره او مهربانى می کرد (از این رو) هانى گفت: اى امیر مگر چه شده؟ گفت: اى هانى دست بردار، این کارها چیست که تو در خانه ‏ات بزیان یزید و همه مسلمانان تهیه مى ‏بینى؟ مسلم بن عقیل را آورده و بخانه خود برده و سلاح جنگ و قشون در خانه ‏هاى اطراف خود فراهم می کنى، و گمان دارى که این کارها بر من پوشیده می ماند؟ هانى گفت: من چنین کارى نکرده ‏ام، و مسلم بن عقیل نزد من نیست، ابن زیاد گفت: چرا چنین است، چون سخن در این باره میان آن دو زیاد شد و هانى بر انکار خود باقى بود، ابن زیاد (غلامش) معقل همان جاسوس خود را پیش طلبید همین که معقل آمد ابن زیاد بهانى گفت: این مرد را مى‏ شناسى؟ گفت: آرى و دانست که او جاسوس ابن زیاد بوده، و خبرهاى ایشان را باو داده است، پس ساعتى سر بزیر افکنده و دیگر نتوانست سخنى بگوید، سپس بخود آمده گفت: گوش فرا دار و سخنم را باور کن که بخدا سوگند دروغ نمی گویم، بخدا من مسلم را بخانه خود دعوت نکردم، و هیچ گونه اطلاعى از وضع و کار او نداشتم تا بخانه من آمد و از من خواست بخانه‏ ام درآید، و من شرم کردم او را راه ندهم، و پذیرائى از او بگردنم‏ بار شد (و روى رسم عرب نمى‏توانستم او را راه ندهم) بدین جهت از او پذیرائى کردم و پناهش دادم و جریان کار او چنان است که بگوش تو رسیده و خود می دانى پس اگر می خواهى اکنون پیمان محکمى با تو مى ‏بندم که اندیشه بدى در باره تو نداشته باشم و غائله ‏اى براه نیندازم، بنزدت آمده دست (وفادارى) در دست تو نهم، و اگر خواهى گروى پیش تو بگذارم که بروم و بازگردم، بروم پیش مسلم و او را دستور دهم از خانه من بهر جاى زمین می خواهد برود و من ذمه خود را از عهده نگهدارى او بیرون آورم (آنگاه نزد تو باز آیم) ابن زیاد گفت: بخدا هرگز دست از تو برندارم تا او را بنزد من آورى، گفت: نه بخدا من هرگز چنین کارى نخواهم کرد، مهمان خود را بیاورم او را بکشى؟ ابن زیاد گفت: بخدا باید او را پیش من بیاورى، هانى گفت: نه بخدا نخواهم آورد، چون سخن میان آن دو بسیار شد مسلم بن عمرو باهلى برخاست- و در کوفه جز او مرد شامى و اهل بصره کسى نبود- و گفت: خدا کار امیر را اصلاح کند مرا با او در جاى خلوتى بگذار تا من در این باره با او گفتگو کنم، پس برخاست در گوشه خلوتى از مجلس که ابن زیاد آن دو را می دید با او بسخن پرداخت، و چون گفتگوى آن دو و آوازشان بلند شد ابن زیاد شنید چه می گویند مسلم بهانى گفت: اى هانى ترا بخدا سوگند می دهم (کارى نکن) که خود را بکشتن دهى، و بلا و اندوهى در قبیله خود وارد سازى، پس بخدا من نمی خواهم تو کشته شوى؟ این مرد (یعنى مسلم بن عقیل) با این گروه که مى‏ بینى پسر عمو هستند، و اینان کشنده او نیستند و زیانى باو نرسانند، پس او را بایشان بسپار، و در این باره سرافکندگى و عیبى بر تو نباشد، زیرا جز این نیست که تو را بسلطان سپرده ‏اى، هانى گفت: همانا بخدا در این کار براى من سرافکندگى و ننگ است که من کسى را که بمن پناه آورده و مهمان خود را (بدشمن) بسپارم، با اینکه من زنده و تندرست هستم و مى ‏شنوم ومى ‏بینم، و بازویم محکم و یاورانم بسیار است! بخدا اگر من جز یکتن نباشم و یاورى نداشته باشم او را بشما نسپارم تا در راه او بمیرم، مسلم شروع کرد او را بسوگند دادن و او می گفت: بخدا هرگز او را بابن زیاد نسپارم، ابن زیاد این سخن را شنید گفت: او را نزدیک من آرید، او را بنزدیک ابن زیاد بردند، ابن زیاد گفت: یا باید او را پیش من آرى یا گردنت را خواهم زد، هانى گفت: در این هنگام بخدا شمشیرهاى برنده در اطراف خانه تو بسیار شود (و مردم زیادى بیارى من بجنگ با تو بر خیزند)؟ ابن زیاد گفت: واى بر تو مرا بشمشیرهاى برنده مى ‏ترسانى و او (یعنى هانى، یا ابن زیاد) مى ‏پنداشت که قبیله او بیارى او برخواهند خاست و از او دفاع خواهند نمود، سپس گفت: او را نزدیک من آرید، پس نزدیکش آوردند، با قضیبى که در دست داشت (قضیب بمعناى تازیانه و شمشیر باریک و نازک است) بروى او زد و هم چنان به بینى و پیشانى و گونه او میزد تا اینکه بینى او را شکست، و خون بر روى او و ریشش ریخت، و گوشت پیشانى و گونه او بر صورتش ریخت، و آن قضیب نیز بشکست، هانى دست بشمشیر یکى از سربازان و پاسبانان ابن زیاد (که آن را بدست گرفته از خود دفاع کند) و آن مرد شمشیر را نگهداشت و از گرفتن هانى جلوگیرى کرد، سپس عبید اللَّه بهانى گفت: آیا تو پس از گذشت و نابودى خارجیان خارج ى‏شده‏ اى؟ خون تو بر ما حلال است، او را بکشانید پس او را بر زمین کشانده باطاقى افکندند و در آن را بستند، ابن زیاد گفت: پاسبانانى بر او بگمارید، این کار را کردند، حسان بن اسماء برخاسته گفت: بهانه خارجى‏گرى را در باره هانى بیکسو نه (و این بهانه نشد که تو او را بزنى و بکشى) بما دستور دادى او را بنزد تو آوریم و چون آوردیمش، بینى و روى او را شکستى و خونش را بر ریشش روان کردى، و میخواهى او را بکشى؟! عبید اللَّه گفت:تو اینجا هستى؟ پس دستور داد حسان را با مشت و تخت سینه ‏اى و پس گردنى بزدند و در گوشه از مجلس‏ نشاندند، محمد بن اشعث گفت: ما بهر چه امیر بپسندد خوشنودیم چه بسود ما باشد و چه بر زیان ما، چون امیر بزرگ و مهتر ما است! از آن سو عمرو بن حجاج زبیرى (که پیش از این نامش گذشت) شنید که هانى کشته شده پس با قبیله مذحج آمده و قصر ابن زیاد را محاصره کرد، و گروه بسیارى با او بودند، آنگاه فریاد زد: من عمرو بن حجاجم و اینان سواران (و جنگجویان) قبیله مذحج هستند، ما که از پیروى خلیفه دست برنداشته، و از گروه مسلمانان جدا نشده‏ ایم (چرا باید بزرگ ما هانى کشته شود)؟ و اینان شنیده بودند که هانى کشته شده پس بعبید اللَّه بن زیاد گفتند: این قبیله مذحج است که بر در قصر ریخته‏ اند! ابن زیاد بشریح قاضى (که از قاضیان دربارى بود) گفت: بنزد بزرگشان (هانى) برو و او را ببین، سپس بیرون رو و اینان را آگاه کن که او زنده است و کشته نشده، شریح باطاق هانى آمده او را دید، چون هانى شریح را دید گفت: اى خدا! اى مسلمانان! قبیله من هلاک شدند! کجایند دینداران! کجایند مردم شهر؟ (این سخنان را می گفت) و خون بریشش می ریخت، که ناگاه صداى فریاد و غوغا از بیرون قصر شنید، پس گفت: من گمان دارم اینها فریاد قبیله مذحج و پیروان مسلمان من است، همانا اگر ده تن پیش من آیند مرا رها خواهند ساخت! شریح که این سخن را شنید بنزد قبیله مذحج آمده گفت: همین که امیر آمدن شما و سخنانتان را در باره بزرگتان (هانى) شنید بمن دستور داد بر او درآیم، پس من پیش او رفتم و او را بدیدم، و بمن دستور داد شما را ببینم و باطلاع شما برسانم که او زنده است، و اینکه بشما گفته ‏اند: او کشته شده دروغ است، عمرو بن حجاج و همراهانش گفتند: اکنون که کشته نشده (و زنده است) خداى را سپاسگزاریم، و پراکنده شدند.
عبید اللَّه بن زیاد از قصر بیرون آمده و بزرگان مردم و پاسبانان و نزدیکانش نیز با او بودند پس بمنبر بالا رفته گفت: اما بعد اى مردم همگى به پیروى از خدا و پیشوایان خود چنگ زنید و پراکندگى ایجاد نکنید که هلاک خواهید شد و خوار گردید، و کشته شوید و ستم رسیده و محروم گردید، همانا برادرت کسى است که بتو راست بگوید، و هر که مردم را ترساند عذر خود خواسته، پس رفت که از منبر بزیر آرید، و هنوز از منبر بزیر نیامده بود که نگهبانان و دیده ‏بانان مسجد از در خرما فروشان آمده و خروش می کردند و می گفتند: مسلم بن عقیل آمد! عبید اللَّه بشتاب وارد قصر شد و درهاى آن را بست، پس عبد اللَّه بن حازم گفت: بخدا من فرستاده مسلم بن عقیل بودم که بقصر آمدم ببینم هانى چه شد و چون دیدم او را بزدند و بزندان افکندند بر اسب خویش سوار شده و نخستین کس بودم که بنزد مسلم بن عقیل رفتم و خبرها را باو دادم، پس بناگاه دیدم زنانى از قبیله مراد انجمن شده و فریاد می زدند: «یا عبرتاه، یا ثکلاه» (این استغاثه و دادرسى هنگام پیش آمد و مصیبت است) پس بر مسلم بن عقیل درآمدم و خبر را باو دادم، بمن دستور داد در میان پیروانش فریاد زنم و آنان در خانه‏ هاى اطراف خانه هانى پر بودند، و چهار هزار نفر در آن خانه ‏ها بودند، بمنادى خود گفت: فریاد زند: «یا منصور امت» (یعنى اى یارى شده بمیران، و این شعار جنگى بوده و در برخى از جنگهاى صدر اسلام نیز شعارشان همین بوده و در جلد اول نیز گذشت) پس من فریاد زدم «یا منصور امت» مردم کوفه یک دیگر را خبر کرده گرد آمدند، مسلم براى سران قبائل کنده و مذحج، و تمیم، و اسد، و مضر، و همدان، پرچم جنگ بست، و مردم یک دیگر را خوانده فراهم شدند،چیزى نگذشت که مسجد و بازار از مردم پر شد و همچنان مردم بهم مى‏پیوستند تا شامگاه، پس کار بر عبید اللَّه تنگ شد، و بیشتر کارش این بود که درب قصر را نگهدارند (مبادا مردم در قصر بریزند) و در میان قصر جز سى تن نگهبان و بیست تن از سران کوفه و خانواده و نزدیکانش کسى با او نبود، و آن سرکردگان مردم که (هوادار بنى امیه بودند و) در قصر نبودند و از اطراف می خواستند باو به پیوندند از طرف درب نزدیک خانه رومیان وارد قصر می شدند، و آنان که در قصر بودند از بالا سرمی کشیدند و بلشگر مسلم نگاه می کردند، و آنها بسوى اینان سنگ پرتاب می نمودند، و ناسزا بایشان می گفتند، و بعبید اللَّه و پدرش زیاد بد می گفتند، ابن زیاد کثیر بن شهاب را (که از طایفه مذحج بود) خواست، و باو دستور داد بهمراه آن دسته از قبیله مذحج که فرمانبردار او هستند بیرون رود، و در میان شهر کوفه گردش کند و مردم را از یارى مسلم بن عقیل (بهر نحو ممکن است) باز دارد و از جنگ بترساند و از شکنجه دولت بر حذر دارد، و بمحمد بن اشعث (که از قبیله کنده بود) دستور داد با آن دسته از قبیله کنده و حضر موت که فرمانبردار او هستند بیرون رود و پرچم امان براى پناهندگان ترتیب دهد، و مانند همین دستور را بقعقاع ذهلى و شبث بن ربعى تمیمى و حجار بن ابجر عجلى و شمر بن ذى الجوشن عامرى داد، و بقیه سران و مردم کوفه را (که در قصر بودند) نزد خود نگهداشت براى اینکه از مردم (خشمناک کوفه که بیارى مسلم بن عقیل آمده بودند) میترسید و شماره آن مردمى که با او در قصر بودند اندک بود، پس (بدنبال این دستور) کثیر بن شهاب بیرون آمده و مردم را از یارى دادن بمسلم بن عقیل میترساند، و محمد بن اشعث بیرون آمده نزدیک خانه‏ هاى بنى عماره ایستاد (و شروع بپراکنده کردن مردم از اطراف جناب مسلم کرد، از آن سو) مسلم بن عقیل عبد الرحمن بن بن شریح شامى را بمقابله با محمد بن اشعث فرستاد، و چون محمد بن اشعث بسیارى مردمى که نزدش آمدند بدید واپس کشید.
(باین ترتیب) محمد بن اشعث، و کثیر بن شهاب، و قعقاع ذهلى، و شبث بن ربعى مردم را از پیوستن بمسلم بن عقیل باز می داشتند، و از شکنجه دولت بیم می دادند تا آنکه گروه بسیارى از قوم و قبیله آنان و مردم دیگر بنزد ایشان گرد آمدند و با آن گروه بسوى ابن زیاد آمده از طرف درب رومیان وارد قصر شدند و آن مردم هم با ایشان بقصر درآمدند، پس کثیر بن شهاب گفت: خدا کار امیر را بنیکى گراید هم اکنون در میان قصر گروه بسیارى از بزرگان مردم و پاسبانان و نزدیکان و دوستداران ما هستند، پس بیا با ما بسوى آنان برویم (و بجنگیم) عبید اللَّه گوش باین سخن نداد، و براى شبث بن ربعى پرچمى بسته او را بیرون فرستاد، و از آن سو مردم با مسلم بن عقیل بسیار بودند و تا شامگاه درنگ کردند و کارشان بالا گرفت، عبید اللَّه بنزد سران شهر فرستاد و آنان را گرد آورده، (و بآنان دستوراتى داد) پس ایشان بنزد مردم رفته و بهر که از ابن زیاد پیروى کند وعده زیادتى احسان و بخشش داده، و آنان که نافرمانى کنند از محرومیت و عقوبت ترساندند، و آنان را آگاه کردند که لشکر از شام می رسد، و کثیر بن شهاب در این باره بسیار سخن گفت تا آنگاه که میرفت خورشید پنهان شود، گفت: اى گروه مردم بسوى خانه و زندگى خود بروید، و شتاب در شر و فساد نکنید و خود را در معرض کشتن در نیاورید، زیرا این لشکرهاى یزید است که در می رسد، و امیر (عبید اللَّه بن زیاد) با خدا عهد کرده که اگر شما همچنان براى جنگ با او پابرجا بمانید، و شبانه بخانه‏ هاى خود نروید بهره فرزندان شما را (از بیت المال) یکسره ببرد، و جنگجویان‏ شما را در کارهاى جنگى شام پراکنده کند،و بى‏ گناهان شما را بجرم گنهکاران بگیرد، و حاضران را بجاى غائبان گرفتار کند تا بازمانده‏ اى از مردم نافرمان بجاى نماند جز اینکه سزاى کردار بدشان را بآنان بچشاند، و سران دیگر نیز مانند این سخنان (تهدید آمیز را) بر زبان راندند، و مردم که این سخنان را از ایشان شنیدند شروع کردند بپراکنده شدن، زن بود که مى‏ آمد و دست پسر و برادر خود را می گرفت و می گفت: بیا برو این مردم که هستند مسلم را بس است، و مرد بود که مى ‏آمد پیش پسر و برادرش و می گفت:
فردا است که مردم شام مى ‏آیند، ترا با جنگ و آشوب چکار! بدنبال کار خود برو و او هم (با این سخن) میرفت، پس همچنان مردم پراکنده می شدند تا شب شد، و مسلم نماز مغرب را که خواند جز سى نفر در مسجد کسى با او نماند، چون دید که این گروه اندک با او بیش نمانده ‏اند، از مسجد بسوى درهاى قبیله کنده (براى بیرون رفتن) براه افتاد، هنوز بدرها نرسیده بود که ده تن شدند، و چون از در مسجد بیرون آمد یک نفر هم بجاى نماند که او را راهنمائى کند، باین سو و آن سو نگاه کرد دید یکتن هم نیست که راه را نشان او بدهد، و او را بخانه ‏اش راهبرى نماید، یا اگر دشمنى باو روى آورد از او دفاع کند.
حیران و سرگردان راه خود را پیش گرفت و در کوچه ‏هاى کوفه گردش می کرد و نمی دانست بکجا برود تا گزارش بخانه اى بنى جبله از قبیله کنده و بدر خانه زنى بنام طوعه افتاد که آن زن از کنیزان اشعث بن قیس بود و از او داراى فرزند بود، و اشعث او را بدان واسطه آزاد کرده و اسید حضرمى او را بزنى گرفته بود، و از او پسرى بنام بلال پیدا کرد، و بلال در میان مردم بیرون رفته بود و آن زن بر در خانه چشم براه بلال ایستاده بود، پس مسلم بن عقیل بآن زن سلام کرد، زن جواب سلام او را داد، سپس گفت:
اى زن شربتى آب بمن بده، طوعه آب آورده او را سیراب کرد، مسلم همان جا نشست، زن رفت میان خانه و ظرف آب را گذارد و برگشته گفت: اى بنده خدا آیا آب نخوردى؟ فرمود: چرا، گفت: پس بنزد زن و بچه ‏ات برو، مسلم پاسخى نداد، دوباره گفت و مسلم (مانند بار نخست) پاسخى نداد، بار سوم آن زن گفت: سبحان اللَّه اى بنده خدا برخیز خدایت تندرستى دهد بسوى زن و بچه ‏ات برو، زیرا نشستن تو در اینجا شایسته نیست، و من حلال نمی کنم که اینجا بنشینى مسلم برخاست و گفت: اى زن من در این شهر خانه و فامیل ندارم، آیا ممکن است بمن احسان کنى شاید من روزى پاداش تو را بدهم؟ گفت:
اى بنده خدا آیا احسان چیست (که من بتو کنم)؟ گفت: من مسلم بن عقیل هستم که این مردم مرا تکذیب کرده فریبم دادند و از خانه خود آواره ‏ام کردند! گفت: تو مسلم بن عقیل هستى؟ فرمود:
آرى، گفت: داخل شو، پس باطاقى از خانه او در آمد، غیر از آن اطاقى که خود آن زن در آن بود، و آنجا را براى او فرش کرده شام براى او آورد ولى مسلم شام نخورد.
چیزى نگذشت که پسرش آمد و دید مادرش در آن اطاق زیاد رفت و آمد می کند و باو گفت: بخدا زیاد رفت و آمد کردن تو امشب در این اطاق مرا بشک انداخته، همانا تو کار فوق العاده در این اطاق دارى؟
گفت: پسر جان سر خود را بکار دیگرى گرم کن (و از این پرسش صرف نظر کن) گفت: بخدا باید بمن خبر دهى! گفت: بدنبال کار خود برو و این پرسش را مکن، پسر اصرار کرد، زن گفت: اى فرزند مبادا آنچه بتو می گویم کسى را بدان آگاه کنى؟ گفت: چنین کنم، پس سوگندها باو داد و او هم برایش‏ سوگند خورد، پس جریان را باو گفت، آن پسر خاموش شده خوابید.
چون مردم از دور مسلم پراکنده شدند زمانى گذشت و ابن زیاد دیگر آن هیاهوى مردمى که بیارى مسلم آمده بودند و از بامداد تا آن ساعت بگوشش می خورد نشنید، باطرافیان خود گفت: سر بکشید ببینید آیا کسى بچشمتان می خورد؟ آنان از بالاى قصر سر کشیدند و کسى را ندیدند، گفت: خود بنگرید شاید در زیر سایه ‏بانها کمین کرده باشند! پس از بالاى بام بمسجد آمده تخته‏ هاى سقف را کشیدند و با شعله‏ هاى آتش که در دست داشتند بپائین نگاه میکردند، و آن شعله‏ ها گاهى پائین را روشن می کرد و گاهى آن طور که می خواستند روشنى نداشت (و نمى ‏توانستند درست پائین را بنگرند) چراغها از سقف آویزان کردند، و دسته‏ هاى نى بریسمان بستند و آنها را آتش زده بپائین آویزان کردند تا آنها بزمین رسید و بدین وسیله زیر همه سایبانها و دور و نزدیک و تمام زوایاى مسجد را دیدند تا زیر سایبانى که منبر در آنجا قرار داشت نیز بدان وسیله بدیدند و چون کسى بچشم نخورد ابن زیاد را از پراکنده شدن مردم آگاهى دادند، پس درب سده مسجد را باز کرد، و بمنبر بالا رفت و همراهان او نیز با او بمسجد در آمدند پس بآنان دستور داد بنشینید و این جریان پیش از نماز عشاء بود، آنگاه بعمرو بن نافع دستور داد در شهر فریاد کند: آگاه باشید ذمه حکومت برى است (و خونش بگردن خود اوست) هر مردى از سربازان و سرشناسان و بزرگان شهر و جنگجویان که نماز شام را بخواند جز در مسجد (یعنى همه مردان باید امشب نماز عشاء را در مسجد بخوانند) ساعتى نگذشت که مسجد از مردم پر شد سپس منادى او آواز داد و مردم بنماز ایستادند، و بنگهبانان خویش دستور داد هنگام نماز او را نگهبانى کنند مبادا کسى ناگهانى باو بتازد، و باین ترتیب‏ نماز را خواند سپس بر منبر بالا رفت و حمد و ثناى خداى را بجا آورد آنگاه گفت: اما بعد پس همانا پسر عقیل سفیه نادان چنان کرد که دیدید از خلاف کارى و دودستگى، پس ذمه خدا برى‏ء است (و جان و مالش مباح است) آن مردى که مسلم در خانه او پیدا شود، و هر که او را بنزد ما آورد پول خون او را باو خواهیم داد، اى بندگان خدا بترسید از خدا، و اطاعت و بیعت خود را از دست ندهید، و بر خود راه عقوبت را نگشائید، (آنگاه بحصین بن نمیر گفت:) اى حصین بن نمیر مادر بر تو بگرید اگر درى از دروازه‏ هاى شهر کوفه باز بماند یا این مرد از این شهر بدر رود و او را نزد من نیاورى! و من تو را بر تمام خانه ‏هاى مردم کوفه مسلط کردم پس دیدبانى براى کوچه‏ ها بفرست، و چون صبح شد خانه‏ ها را تفتیش کن و گوشه و کنار آنها را دقیقا باز بینى کن تا این مرد را براى من بیاورى، و این حصین بن نمیر رئیس داروغه و پاسبانان ابن زیاد از طائفه بنى تمیم بود، پس ابن زیاد بقصر خویش رفت، و براى عمرو بن حریث پرچمى بست و او را امیر و فرمانرواى بر مردم ساخت، چون صبح شد در مجلس خویش نشست و اجازه ورود بمردم داد، مردم (دسته دسته) بدیدن او آمدند محمد بن اشعث از در وارد شد، ابن زیاد گفت: خوش آمدى اى کسى که در دوستى ما دوروئى ندارد، و بدنام و متهم بدشمنى ما نیست، و او را پهلوى خود نشانید.
(از آن سو) پسر آن پیر زال (طوعه) چون صبح شد بنزد عبد الرحمن پسر محمد بن اشعث رفت و او را از جاى مسلم بن عقیل (که همان خانه خودشان بود) آگاهى داد، عبد الرحمن بسراغ پدر بیامد تا در مجلس ابن زیاد (او را دیدار کرد) و او را دید در کنار ابن زیاد نشسته است، پس بنزدیک پدر رفته و درگوشى با او گفتگو کرد،ابن زیاد مطلب را فهمید و با چوب (یا شمشیر نازکى) که در کنارش بود اشاره کرده گفت: بر خیز و هم اکنون او را بنزد من بیاور، و همراهان خود را نیز بهمراهش فرستاد چون می دانست هر قبیله خوش ندارد که مسلم بن عقیل در میان ایشان گرفتار شود، و بهمراهى او عبید اللَّه بن عباس سلمى را با هفتاد نفر از طائفه قیس فرستاد تا بدان خانه که مسلم بن عقیل در آن جاى داشت رسیدند، چون مسلم صداى سم اسبان و هیاهوى مردان شنید دانست که براى دستگیرى او آمده ‏اند، پس با شمشیر خویش بسوى ایشان بیرون آمد، آنان بخانه ریختند، مسلم بر ایشان (حمله کرد) کار را بر ایشان سخت گرفت و با شمشیر ایشان را بزد تا از خانه بیرونشان کرد، دوباره بآن جناب هجوم بردند و او نیز بسختى حمله کرد، و در میانه آن جناب و بکر بن حمران احمرى جنگ در گرفت، پس بکر شمشیرى بدهان مسلم زد که لب بالا را برید و بلب پائین رسید و دندان پیشین را از جاى خود کند، مسلم نیز ضربت سختى بر او زد، و پشت سر آن شمشیرى بر پس گردنش زد و چنان شکافت که نزدیک بود بشکمش برسد، همین که این دلاورى را دیدند ببالاى بامها رفته از بالا سنگ بسویش پرتاب می کردند، و دسته‏ هاى نى آتش زده از بالا بر سرش می ریختند مسلم که چنین دید با شمشیر برهنه در میان کوچه بایشان حمله‏ ور شد، محمد بن اشعث گفت: تو در امان هستى بی جهت خود را بکشتن مده، و مسلم از ایشان می کشت (و این چند شعر را) می خواند:
۱- سوگند یاد کرده ‏ام که کشته نشوم مگر آزادانه، همانا من مرگ را چیز بدى دیده ‏ام.
۲- چیز سرد را گرم و تلخ کند، پرتو خورشید برگشت و بزیر افتاد.
۳- هر مردى (در زندگى) روزى ناراحتى و بدى را دیدار خواهد کرد، و من میترسم از اینکه بمن دروغ گویند یا فریبم دهند.
محمد بن اشعث باو گفت: دروغ بتو نگویند و فریبت ندهند (تو در امانى) پس بیتابى نکن همانا این مردم (یعنى ابن زیاد و همراهانش) پسر عموهاى تو هستند (چون اهل حجاز هستند و شما و ایشان از یک نژاد هستید) و کشنده تو نخواهند بود و زیانى بتو نمیرسانند، و مسلم در آن حال (در اثر سنگهائى که باو زده بودند) ناتوان شده بود، و توانائى جنگ کردن نداشت، و نفسش برید، پشت خود بدیوار خانه طوعه تکیه داد، محمد بن اشعث گفتار پیشین را باز گفت که تو در امانى، مسلم فرمود: آیا من در امانم؟ گفت: آرى، بآن مردمى که همراه محمد بن اشعث بودند فرمود: براى من امان هست؟ آنان گفتند: آرى جز عبید اللَّه بن عباس سلمى که گفت: مرا در این کار نه شتر ماده است و نه شتر نرى (یعنى من کاره‏اى نیستم که امان دهم یا ندهم، و این سخن مثلى است در میان عرب که هنگام تبرى جستن از کارى و بیان دخالت نداشتن در آن گویند، و نخستین کسى که این کلام را گفت حارث بن عباد یا صدوف دختر حلیس عذریه بود، و داستانى در این باره دارد که میدانى در مجمع الامثال ج ۲ ص ۱۷۰- ۱۷۱ نقل کرده است، بهر صورت) مسلم فرمود: اگر مرا امان ندهید من دست در دست شما نگذارم، پس استرى آورده مسلم را بر آن سوار کردند، آن گروه اطراف او را گرفته شمشیر را از دستش بیرون آوردند، گویا مسلم این جریان را که دید از خود ناامید شد و اشگش سرازیر شد، سپس فرمود: این نخستین فریب شما بود، محمد بن اشعث گفت: امید است باکى بر تو نباشد، مسلم فرمود: جز امیدى که گفتى چیزى در کار نیست چه شد امان شما (که بمن دادید)؟ «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» و گریست، عبید اللَّه بن عباس سلمى گفت: هر کس خواهان آن چیزى باشد که تو جویاى آن هستى (یعنى ریاست و امارت بخواهد)
وقتى (بمراد خود نرسد) و بسرش آید آنچه بسر تو آمده نباید گریه کند (یعنى آرزوها این پیش آمدهاى ناگوار را هم دارد، و کسى که چنین اقدامى بکند باید اندیشه چنین روزى را نیز پیشاپیش کرده باشد)؟ مسلم گفت: من بخدا براى خودم گریه نکردم، و از کشته شدن خود باک ندارم اگر چه چشم به مزدنى تلف شدن خود را دوست ندارم (ولى باز براى خود گریه نمی کنم) ولى گریه می کنم براى خاندان و فامیل خود که بسوى من رو آورند، گریه میکنم براى حسین و خاندان حسین علیه السّلام! سپس رو کرد بمحمد بن اشعث و گفت: اى بنده خدا من بخدا سوگند چنین مى‏ بینم که تو از امانى که بمن داده‏اى ناتوان خواهى شد (و ابن زیاد امان تو را نپذیرد و مرا خواهند کشت، از این رو من خود بحسین علیه‌السلام خبر گرفتارى خویش و بى‏ وفائى مردم کوفه را نمى ‏توانم برسانم) آیا می توانى یک کار خیرى انجام دهى، و مردى را بفرستى که از زبان من بحسین علیه‌السلام پیغام رساند زیرا من چنین مى‏ بینم که بسوى شما حرکت کرده یا فردا با خاندانش حرکت خواهد کرد، و باو بگوید: مسلم بن عقیل مرا نزد تو فرستاده و او در دست مردم گرفتار شده بود و بخود نمی دید که تا شام زنده باشد، و او می گفت: پدر و مادرم بقربانت! با خاندانت باز گرد، مردم کوفه ترا فریب ندهند، زیرا اینان همان همراهان پدرت بودند که آن حضرت آرزوى دورى از ایشان یا کشته شدن را میکرد، همانا اهل کوفه مردمانى دروغ زن هستند، و شخص دروغ زن تدبیر ندارد، محمد بن اشعث گفت: بخدا این کار را خواهم کرد، و بابن زیاد هم خواهم گفت:
که من تو را امان داده‏ ام (و چنین پندارم که امان مرا بپذیرد) و با آن وضع محمد بن اشعث مسلم بن عقیل را بدر قصر (پسر زیاد) آورد و خود اجازه دخول طلبید، اذنش دادند، محمد بن اشعث بقصر وارد شد (و مسلم بن عقیل در قصر بود) چون وارد شد جریان مسلم را بابن زیاد خبر داد و همچنین شمشیرى که بکربآن جناب زد و امانى که خود او بمسلم داده بود همه را بابن زیاد گفت، عبید اللَّه گفت: تو چه کار با امان دادن؟ گویا ما تو را فرستاده بودیم که او را امان دهى جز این نبود که ما تو را فرستاده بودیم او را براى ما بیاورى، پس محمد بن اشعث خاموش شد، و مسلم بن عقیل را بدر قصر آوردند و در آن حال تشنگى بر آن جناب غلبه کرده بود، و بدر قصر مردمانى نشسته و بانتظار اجازه ورود بودند، که در میان آنان بود عماره بن عقبه بن أبى معیط، و عمرو بن حریث، و مسلم بن عمرو، و کثیر بن شهاب، و کوزه آب سردى بر در قصر نهاده بود، مسلم فرمود: شربتى از این آب بمن بدهید! مسلم بن عمرو گفت: مى‏ بینى چقدر این آب سرد است؟ بخدا قطره از آن نخواهى چشید تا حمیم جهنم را بچشى! مسلم بن عقیل فرمود:واى بر تو! کیستى؟ گفت: من کسى هستم که حق را شناخت آنگاه که تو آن را انکار کردى، و خیر خواهى براى امام و پیشواى خود کرد آنگاه که تو خیانتش کردى، و پیروى او کرد آنگاه که تو نافرمانى او کردى، من مسلم بن عمرو باهلى هستم، مسلم بن عقیل فرمود: مادرت بى‏ فرزند شود چه اندازه جفا پیشه و درشت‏خو و سنگ دل هستى! تو اى پسر باهله سزاوارتر هستى بحمیم و همیشه بودن در آتش دوزخ از من (این سخن را فرمود) آنگاه نشست و تکیه بدیوارى داد، عمرو بن حریث غلام خود را فرستاد کوزه آبى که دستمالى بر سر آن بود با قدحى آورد، پس در آن بآب ریخت و باو گفت: بیا شام، مسلم قدح را گرفت و چون میخواست بیاشامد پر از خون دهانش میشد، و نمی توانست بیاشامد یک بار یا دو بار قدح را ریختند و دوباره آب کردند و نتوانست بیاشامد، بار سوم که خواست بیاشامد دندانهاى پیشین آن جناب در قدح افتاد
پس فرمود: سپاس خداى را اگر روزى من شده بود خورده بودم (چنین قسمت شده که من تشنه باشم) در همین حال فرستاده ابن زیاد از قصر بیرون آمد و دستور داد او را وارد قصر کنند، مسلم چون بقصر درآمد بعنوان امیر بودن بابن زیاد سلام نکرد، یکى از پاسبانان گفت: چرا بر امیر سلام نکردى؟ فرمود:
اگر بخواهد مرا بکشد چه سلامى باو بکنم، و اگر نخواهد مرا بکشد پس از این سلام من بر او بسیار خواهد بود، ابن زیاد باو گفت: بجان خودم سوگند کشته خواهى شد، مسلم فرمود: مرا خواهى کشت؟
گفت: آرى، فرمود، پس بگذار من ببرخى از مردم خود وصیت کنم، گفت: چنان کن، پس مسلم نگاهى به همنشینان عبید اللَّه کرده دید در میان ایشان عمر بن سعد ابى وقاص نشسته است، فرمود: اى عمر همانا میان من و تو پیوند خویشى هست و من اکنون حاجتى بسوى تو دارم و بر تو لازم است حاجت مرا روا سازى (و وصیت مرا بپذیرى) و آن وصیت پنهانى است، عمر از شنیدن وصیت مسلم سرباز زد، عبید اللَّه باو گفت: چرا از پذیرفتن وصیت پسر عمویت امتناع می ورزى؟ پس عمر برخاست و با مسلم بکنارى از مجلس آمد و در گوشه نشست که ابن زیاد هر دو را می دید، پس مسلم باو فرمود: همانا در شهر کوفه من قرضى دارم که از هنگامى که وارد این شهر شدم آن را بقرض گرفته‏ام و آن هفتصد درهم است، پس زره و شمشیر مرا بفروش و بدهى مزبور را بپرداز، و چون کشته شدم بدن مرا از ابن زیاد بگیر و دفن کن، و کسى بنزد حسین علیه‌السلام بفرست که او را (از این سفر) باز گرداند، زیرا من باو نوشته و آگاهش ساخته ‏ام که مردم با او هستند، و چنین پندارم که او در راه است، عمر پیش ابن زیاد آمده (و براى اینکه ابن زیاد باو بدگمان نشود) گفت: اى امیر می دانى چه سفارش و وصیتى بمن کرد؟ چنین و چنان گفت (و هر چه مسلم باو گفته بود همه را پیش ابن زیاد بازگو کرد) ابن زیاد باو گفت: شخص امین خیانت نمی کند ولى گاهى‏ مرد خائن امین مى ‏شود (یعنى اگر تو مرد امینى بودى بمسلم خیانت نمی کردى و آنچه او پنهانى بتو گفت فاش نمیکردى ولى مسلم خیال کرد تو امین هستى و سرّ خود را بامانت پیش تو گفت) اما مال او پس اختیارش با تو (یعنى وصیتى که راجع بزره و شمشیرش کرده در اختیار تو است) و ما جلوگیرى نمی کنیم که هر چه خواهى بآن انجام دهى و اما بدن او را ما باک نداریم که چون او را کشتیم هر چه خواهند در باره آن انجام دهند (و دفن کنند) و اما حسین اگر او کارى بما نداشته باشد ما کارى باو نداریم (یا اگر او ما را بازنگرداند ما او را بازنگردانیم).
سپس ابن زیاد بمسلم گفت: خموش باش اى پسر عقیل بنزد مردم این شهر آمدى اینان گرد هم بودند تو آنان را پراکنده کردى و دودستگى ایجاد کردى و آنان را بجان همدیگر انداختى؟ مسلم فرمود:
هرگز من براى این کارها باینجا نیامدم، لکن مردم این شهر چون دیدند پدر تو نیکان ایشان را کشت و خونشان بریخت، و همانند رفتار پادشاهان ایران و روم با ایشان رفتار کرد، ما بنزد ایشان آمدیم که دستور دادگسترى دهیم، و بحکم کتاب خدا (قرآن) مردم را دعوت کنیم، ابن زیاد (که از سخنان محکم و با حقیقت مسلم خشمگین شده بود و دید چون از دل برخیزد در دل نشیند، و ممکن است در شنوندگان و حاضرین در مجلس اثر بخشد، براى خنثى کردن اثر آن سخنان و خاموش ساختن آن مرد حقگو و با شهامت راهى جز تهمت و افتراء ندید، از این رو) گفت: تو چه باین کارها؟ چرا آنگاه که در مدینه بودى و شراب میخوردى در میان مردم بعدالت و حکم قرآن رفتار نمیکردى؟ مسلم فرمود: من شراب میخورم! آگاه باش بخدا سوگند همانا خدا میداند که تو دروغ میگوئى و ندانسته سخن گفتى، و من چنان نیستم که تو گفتى، و تو بمیخوارگى سزاوارتر از من هستى، و شایسته‏تر باین کار کسى است که (همچو سگ) زبان بخون مسلمانان تر کند، و بکشد بناحق آن کس را که خدا کشتنش را حرام کرده، و خون مردم بیگناه را بستم و از روى‏ دشمنى و بدگمانى بریزد و با این همه سرگرم لهو و لعب باشد و این جنایات را بازیچه پندارد چنان که گویا هرگز کارى نکرده، ابن زیاد (که دید از این راه نتیجه نگرفت بلکه بدتر شد براى اینکه ذهن حاضران را بسوى دیگر توجه دهد سخن را برگردانده) گفت: اى تبهکار همانا نفس تو آرزومندت کرد بچیزى که خدا از رسیدن بدان جلوگیرى کرد و تو را شایسته آن ندید (یعنى آرزوى رسیدن بامارت داشتى)؟
مسلم فرمود: اگر ما شایسته آن نباشیم چه کسى شایسته آن است؟ ابن زیاد گفت: امیر المؤمنین یزید، مسلم فرمود: سپاس خداى را در همه احوال، ما بداورى خدا در میان ما و شما خوشنودیم، ابن زیاد (براى آنکه ترسى در دل مسلم ایجاد کند و او را از سخن باز دارد) گفت: خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم، چنان کشتنى که هیچ کس را در اسلام چنان نکشته باشند! مسلم فرمود: آرى همانا تو سزاوارترى که در اسلام چیزى را با دید آورى که پیش از آن نبوده، و همانا تو بد کشتن و بزشتى دست و پا بریدن، و بد دلى، و بد کینه‏اى را در هنگام پیروزى نسبت بهیچ کس فروگذار نخواهى کرد، پس ابن زیاد (که هر حیله براى بستن زبان حقگوى مسلم زد کارگر نیفتاد مانند همه جنایتکاران زبان بدشنام گشود و) شروع کرد بدشنام گوئى باو و حسین و على علیهما السلام و عقیل (و ناسزاى بسیار گفت) مسلم (که مرد ناسزا و دشنام نبود و مرد فضیلت و تقوا بود چون دید کار باینجا رسید و آن مرد پست دست بچنین حربه و نیرنگ رسوائى زد) خاموش شد و دیگر پاسخش نداد.
سپس ابن زیاد (که دید این کار ننگین او بخواسته ‏اش جامه عمل پوشاند و مسلم را خاموش ساخت براى اینکه جریان تکرار نشود و دوباره گرفتار زبان برّان آن مرد حقگو نشود، و بیش از اندازه رسوائى بار نیاید، دیگر مجال نداد و) گفت: او را بالاى بام قصر ببرید و گردنش را بزنید، و بدن بى‏سرش را بزیر اندازید، مسلم گفت: بخدا اگر میان من و تو خویشاوندى بود مرا نمی کشتى (کنایه از اینکه تو زنا زاده هستى) ابن زیاد (که دید هر چه در کشتن مسلم درنگ کند پرده رسوائیش بیشتر بالا رود با ناراحتى) گفت: کجاست این مردى که مسلم بن عقیل شمشیر بسرش زده بود؟ (مقصودش بکر بن حمران بود که جریان جنگ او با مسلم پیش از این گذشت، ولى چنانچه از داستان گذشته بر مى‏آید ضربت حضرت مسلم بر آن مرد چنان بود که او را از پا درآورد و دیگر بازنده نبود، و یا قادر بانجام چنین کارى که ابن زیاد باو دستور داد نبوده و اللَّه العالم) پس بکران بن حمران احمرى را خواندند و چون آمد باو گفت: بالاى بام برو و (براى اینکه انتقام ضربتى که از او خورده ‏اى بگیرى) تو او را گردن بزن، پس آن مرد دست مسلم را گرفته ببام برد و آن جناب تکبیر (اللَّه اکبر) می گفت، و استغفار می کرد، و درود بر رسول خدا می فرستاد و می فرمود: بار خدایا تو داورى کن میان ما و میان آن مردمى که ما را فریب داده، و دروغ زدند، و دست از یارى ما برداشتند، و او را بر بالاى قصر بجائى که اکنون (یعنى زمان شیخ مفید ره) جاى کفش دو زان است سرازیر کرده گردنش را زدند و سر را بپائین انداخته و دنبال آن بدنش را نیز بزیر انداختند (و با این کیفیت جانخراش او را شهید کردند).

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.