حدیث
سوگند به خدا امام شما سالیان درازی غایب می شود و چشم های مومنین در فراق او اشکباران است

چهارشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۱ Wednesday, 8 February , 2023 ساعت تعداد کل نوشته ها : 1861 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 178×
انتظار/جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸۶
۱۷ آبان ۱۳۸۶ - ۱۳:۵۰
بازدید 4
پ
پ

انتظار/جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸۶

شب چادر خاکستری خالدارش را بر سر شهر کشیده است. خالهایش درشت و ریز است و می درخشند.

یک گل درشت نیز بر تارک چادر جلوه گری می کند و دل می رباید.

بر بام منزل، فارق از هیاهوی روز، تن به خنکای شبانه سپرده ام، به این امید که گونه های تفتیده ام به ضمادی از نسیم مرهم پذیرد و رقص بی پروای ذرات هوا در لابلای گیسوانم آرامشی به خاطر پریشانم هدیه کند.

خال های چادر را یکی یکی به تیر نگاهم شکار می کنم. سعی می کنم آنها بشمارم… ناتوان می شوم.

چشم می دوانم و درشت ترینشان را که برلیان گونه نور می پاشد بر می گزینم و به آن خیره می شوم.
راستی چه زیباست!

… او نباید فقط یک خال سفید باشد!

شاید روزنی به عالم ملکوت است، و این نور عالم انوار است که چنین بی محابا، حاتم وار، نثار ما خاکیان می شود.

به خویشتن می اندایشم، نه خود و نه دیگری را می یابم که بر اینهمه صله لاهوتیان شایسته باشد.

…چرا، یک نفر هست!

مرغ اندیشه ام را بر شاخسار دیگری می نشانم…

شاید بر هر روزن، از ملائک برنهاده، خیره در کار ما آدمیان.

آخر آنها چشم بر این روزنهای کوچک و بزرگ، کدامین شگفتی را نظاره گرند که هیچگاه خستگی نمی شناسند؟!

و چه شگفتی عظیم تر از او ؟!

آرام غلتی می زنم و سوی دیگر آسمان را به جاروی نگاه می روبم.

تو گویی اینها چشمان خود آسمانند!

آسمان، زیرکانه، تمامت تن خویش را به هزاران چشم، پوشانده است تا فرصت دیدار او را لحظه ای واننهد!

تلاش می کنم مسیر نگاه آنها را جستجو کنم. احساسم به تمامی فریاد می زند که آنها همه یک نقطه را به نظاره نشسته اند.

درمانده و ناتوان، برمی گردم و عروس آسمان را به یاری می طلبم، ولی او نیز مسیر نگاهش را از من می دزدد.

ناامید و خسته از تلاشم، آرام به پشت می خوابم و اجازه می دهم، مرغک خیالم به بالاترین شاخه، بر نوک تیز اندیشه ام بنشیند…

…او کجاست؟

آیا او نیز اکنون زیر این آسمان پر ستاره است؟

آیا انوار این الماسهای درخشان توفیق لمس صورت زیبایش را یافته‌اند؟

آیا این باریکه‌های نقره فام نور، از پنجره مردمک دیدگان پاک و شفاف او ره به درون وجودش یافته اند تا جزئی از او شوند؟

آیا ملکوتیانی که از پس این روزنه ها، چشم بر ناسوتیان دوخته اند، توانسته‌اند به میهمانی چشمان باطراوت او را یابند؟

آیا ماه، این طناز سیمین پر کرشمه و ناز، فرصتی یافته است سجاده بر بال ملائک گسترده او را روشنی بخشد؟

…یا نه، اینها، همه، فیض دیدار او را به ارابه نشین زرین آسمان در آنسوی کره خاک وانهاده‌اند؟

و اما قصه خورشید قصه غریبی است!

حسرت، غبطه و حسادت همه درونم را به آتش می کشید.

آخر ای گوی زرین، تو چه کردی که توفیق، اینچنین یارت شد؟

چه شد که لحظه ای از نثار دریا دریا انوار زرینت، و از گسترانیدن گیسوان طلائیت در زیر قدمهای او محروم نماندی؟

آنگاه که آن قسمت از خاک که فرش قدمهای او ست، در برابر دیدگان تو گسترده می شود، خود، میزبانی دریای دیدگانش را پذیرا می شوی…

و آنگاه که می روی تا غفلت زدگان آن سوی خاک را به بیداری فراخوانی،آینه ماه را به عاریت گرفته، از درون آن بر بلندای سرو او نور می پاشی.

ای کاش رشته هایی که چشمان شب را به او متصل می کنند می توانستم ببینم، دنبال آنها را بگیرم و کانون اینهمه جاذبه را دریابم.

ای کاش می توانستم حرکت مردمک چشمان عروس آسمان را ردیابی کنم و از سمت و سوی نگرش آنها جای آن دلدارناپیدا را پیدا کنم!

ای کاش توان داشتم انعکاس انوار جام زرین نهفته در پس افق را، در آینه ماه پی بگیرم، شاید که راه به کوی او برم.

ای کاش…

خسته می شوم،

ناامیدانه به باران آسمان خیالم اجازه می دهم از درون پنجره چشمان بره مانده ام بر گونه‌های تفتیده‌ام فروغلتند،

به نسیم اجازه می دهم در میان این باران که با تندر هق هق‌های در گلو شکسته‌ام همراه شده است، پوست تبدارم را نوازشی مادرانه دهد، به این امید که شاید روزی از لابلای گیسوان مجعد

مهدی عبوری کرده باشد…

ثبت دیدگاه

یک پاسخ برای “انتظار/جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸۶”
  1. عالیی بود مث همیشه

    پاسخ
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.