حدیث
سوگند به خدا امام شما سالیان درازی غایب می شود و چشم های مومنین در فراق او اشکباران است

شنبه ۸ بهمن ۱۴۰۱ Saturday, 28 January , 2023 ساعت تعداد کل نوشته ها : 1861 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 178×
انتظار/جمعه ۸ تیر ۱۳۸۶
۰۸ تیر ۱۳۸۶ - ۱۰:۱۴
بازدید 2
پ
پ

غربت خانگی

غربت و تنهایی اقسامی دارد و هر یک را درجاتی از رنج به دنبال است؛ گاهی انسان از شهر و دیار خود بیرون می رود به میان جمعی که با آنان آشنایی ندارد ، این تنهایی او را آزار می دهد؛ اما همین حالت اگر در شهر و محل سکونت برای او پیش بیاید، رنجش دو چندان است؛ چرا که انتظار آن است انسان در شهر خود آشنایانی داشته باشد تا دلتنگ نشود و به رنج اندر نیفتد. هر چه این دایره تنگ تر گردد، بار غربت سنگین تر و غم آن جانکاهتر می شود. اوج این رنج آن جاست که انسان در میان همسر و فرزندان خود بعنی در خانه خویش دچار تنهایی شود که این بسیار محنت زاست. فرد تامین معاش اعضای خانواده اش را عهده دار باشد و در انجام این امر به جد بکوشد، اما آنان نه تنها از در سپاس و تشکر از او بر نیایند، بلکه اساسا وی را تحویل نگرفته و محلی از اعراب برای وی قائل نباشند. سهل است که اصلا فراموش کنند که آب و نان ایشان را چه کسی تأمین می کند و با بی خبری بخورند و بیاشامند و برخیزند و به کنجی خزند.

من این حالت را “غربت خانگی” نام نهاده ام و اول بار که دوستی از همکارانم را در چنین بلیه ای دیدم و به حالش رقت آوردم و بر این امر خطیر متنبه شدم.

نیمه شبی بر آستانه صبح در اندیشه این غریب بودم و خدای را بر نعمات فراوانی که ارزانی ام داشته بود سپاس میگفتم. به ناگاه به یادم آمد از بزرگ مردی الهی که او نیز در میان ما به غربت خانگی سختی دچار امده است که بار سنگین آن، قامت را خم نموده و بر دوش بسی گران می آید. کمی بیشتر اندیشیدم .گفتم: آن تنهایی کجا و این غربت کجا! دیدم این عزیز نه در میان دشمنان که در جمع دوستان، غریب و تنها افتاده است .

« عزیز علیّ ان ابکیک و یحذلک الوری .»
« سخت است بر من که در غم دوری تو اشک از گونه فرو ریزم و دیگر مردم تو را وا نهانیده باشند .»

یادم آمد از دو لقب او که در روایات آمده و حضرتش را « طرید » و « شرید » نام نهاده اند. آری او از میان مردم رانده شد و راهی عرصه های هجر و فراق شد و به دامن غربت و تنهایی افتاد.

مردم غافل، ولی نعمت خود را از یاد بردند. چه بسیار که بر کنار سفره پر نعمت او نشستند و گفتند و خوردند و برخاستند اما حتی یک بار هم نامی از او نبردند و یاد خیری از او نکردند. همین جا به یاد آن شیوه مرضیه استادم ـ که خدایش بیامرزد ـ افتادم که در دعای سفره همیشه نخستین و اساسی ترین در خواستهای خود را به او اختصاص می داد و هر چند که در دنباله، دعاهایی دیگر نیز می نمود، ولی یاد آور می شد که عمده، همان چند دعاست که برای حضرت می نماییم، باشد که موجب توجه بیشتر مردم به ایشان گردد.

یک بار در شهری دورافتاده بر کناره کویر مردمی که به هدایت او مهتدی شده و در کار گسترش نام و یاد مولایشان افتاده بودند، از او خواستند تا شعاری را برای حک بر روی ظروف پذیرایی مورد استفاده در جلسات دینی به ویژه دعای ندبه پیشنهاد نماید. بلافاصله فرمود: بنویسید: « بیمنه رزق الوری » تا هر کسی که در کنار این سفره می نشید و بهره مند می شود، دریابد که خود که هستی ریزه خوار خوان نعمت اوست؛ چه بخواهد و چه نخواهد، چه بداند و چه نداند. او خورشید آسا بر جای جای جهان می تابد و همگان از پرتوش بهره می گیرند؛ خواه مهر وجودش را باور داشته باشند و یا غافلانه چشم از او بربندند. آری « بیمنه رزق الوری و بوجوده ثبتت الارض و السماء » که آسمان و زمین هم وامدار اوست.

به هر حال، گفته آمد که او تنهاست و غربتش از نوع سخت ترین غربتهاست؛ یعنی غربت خانگی است که رد صفحات دیگر این نوشته گاه گاه جلوه هایی از این غربت در بند کلمات و عبارات افتاده و نموده خواهد شد. اما چه نیکوست که هر یک از مشتاقان چشم به راهش به او بگویند که:

  • ای عزیز، مرا با دیگران کاری نیست و به جان و به جد می گویم که:
بالله که شهر بی تو مرا حبس می شود                      آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
  • ای عزیز، اگر دیگران دل به دیگرانی چون خود سپردند، اما من آن چنان پذیرای مهرت شده ام که:
به دلم اگر زنی آتش، بکن اندیشه از آن                 که گر این خانه بسوزد، تو میانش باشی
  • ای عزیز، در بازار جهان به کالای مهرت سودا کردیم هر چند که:
سوخت سودای تو از سر تا به پا ، پا تا به سر را
اما

ساخت خوش وارسته این سودا ز هر سود و زیانم

  • ای عزیز، حتی اگر دست رد بر سینه ام زنی ـ که خدا را هرگز چنین مباد ـ مهرت را چنان بر دل دارم که به شوق و رغبت بگویم :
مرا بر هیچ بدانی و من هنوز بر آنم                 که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

و خلاصه:

  • ای عزیز، اگر جلوه هایی از غربت تو در این نوشته به چشم می آید، هرگز روا مباد که خود ما تو را به تنهایی وارهانیم و در صحرای هجر رها کنیم! از تو یاد می کنیم ،از تو دم می زنیم، غم مهرت را بر دلهای خود به جان می خریم ،نامت را پر آوازه می کنیم،دست و پا و قلب و زبانمان را در راهت به کار می گیریم. دست را برای نوشتن، پا را برای دویدن، قلب را برای مهرورزیدن و زبان را برای دعا و دعوت به تو می خواهیم تا خلاصه آن کنیم که آن باید؛ و الا این ابزار به چه کار می آید؟

آری، دمی از پای نخواهیم نشست و در این وادی هم آواز با طوطی شکرشکن شیراز، تک تک ما را عقیده چنان است که:

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل                          که گر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.